شعر آدم

شعر  آدم
طبقه بندی موضوعی

گرگ دل او یوسف ما را نپسندید

درویش چو من بی سروپا را نپسندید

دانست که تقدیر مرا قسمت او کرد

لبخند زد و حکم قضا را نپسندید

کردیم به اخلاص نثارش دل و جان را

پنداشت ریا بود و ریا را نپسندید

با ناز در آمد ز در و اخم کنان رفت

وقتی دل من ناز و ادا را نپسندید

آمد به نوازش که کند چاره دردم

شرمنده شدم ، حجب و حیا را نپسندید

از درد به او گفتم و در نسخه درمان

کردم طلب بوسه ، دوا را نپسندید