شعر آدم

شعر  آدم
طبقه بندی موضوعی

قلم شکستم و لالم ، سخن نمی گویم

دروغ شعر، به صد فوت و فن نمی گویم

غریب و بی کس و تنها و در به در شده ام

در ای وطن ، سخنی از وطن نمی گویم

گذشت دوره مردی و پهلوانی ها

به هر شغاد ، یل تهمتن نمی گویم

نشان لطف و صفا نیست ، دوستی ها را

دگر ز بوی اویس قرن نمی گویم

برای مردم شهری ، که کوچه باغ ندارد

ز داغ لالهء دشت و دمن نمی گویم

در این بهار که در باغ ، زاغ نوحه گر است

ترانه گل و سرو و چمن نمی گویم

برای آن که گلش بوی ادکلن دارد

از عطر و بوی گل یاسمن نمی گویم

در این زمانه که شیرین به تلخی زهر است

دوباره قصه فرهاد کوه کن نمی گویم

عروس عشق سیه پوش انتظار سوار است

من از سپیدی بخت کفن نمی گویم

دلم گرفته از این عاشقان مست هوس

شما ز عشق بگویید ، من نمی گویم