شعر آدم

shereadm.ir

شعر آدم

shereadm.ir

شعر  آدم
پیوندهای روزانه
طبقه بندی موضوعی


صبرکن ذره ای شکیبا باش

دل به دریا بزن و دریا باش

دل به دنیای پر ز فتنه نده

تو که اهل دلی ، دانا باش

رو نکن دست خالی خود را

غرق ابهام ، چون معما باش

تا به کی جنگ و دشمنی کردن

مثل ما در پی مدارا باش

گاه گاهی بیا و عصیان کن

سیب سرخی بچین و حوا باش

عشق یعنی ز مصلحت بگذر

بی خیال اگر و اما باش

آبرو را به آرزو بفروش

به مرادت برس و رسوا باش

من نگفتم که دلبری نکنی

دل ببر از همه و با ما باش

یک دو روزی به کام ما، بچرخ

پس از آن در مقام حاشا باش

دل بکن از دقیقه های قدیم

فکر ثانیه های حالا باش

دزد امروز توست هرکس که

گفت گاهی به فکر فردا باش

هیچ خیری در این جماعت نیست

در دل جمع نیز تنها باش

خموش باش و زبان بسته دار از گفتار

که موش ، گوش نشسته ست در پس دیوار

خرد نگوید خود را به مهلکه انداز

کنند مردم عاقل ، ز شاخه گربه فرار

"جریده رو که گذرگاه عافیت تنگ است"

پیاده  شو که نبینی ز هیچکس آزار

تو را چه ، تیره شده آسمان گر از کرکس ؟

تو را چه ، روی زمین گنده آمد از کفتار ؟

خروس بی محل ار کرد قوقولی قوقو

چرا تو می شوی از خواب ناز خود بیدار؟

تو خویش رنجه مکن ، گر به جای شیر ژیان

نشسته  بینی بر تخت ،  روبه مکار

به جای چوپان ، گر گرگ گله داری کرد

و یا به جای سگ گله ، شد شغال بکار ؟

به کف عصا برگیر و ببند چشمانت

که " بنده هیچ نبیند به این دو دیده تار"

بریخت بال عقابان اگر به کنج قفس

شکست پای غزالان اگر به تیر شکار

چه فایده که گریبان خویش پاره کنی

تو راه صبربگیر و برو چو بوتیمار

نفیر جغد و نوای هزار دستان را

به وقت مصلحت ای نازنین یکی بشمار

اگر صدای تبر آمد و فتادن سرو

بگو که بانگ نی ست و نوای تار و سه تار

ز بید مجنون آموز سر به زیری را

بهانه کن غم یار و فراق روی نگار

کنون که نیست امیدی به دور چرخ و فلک

بنوش باده و شعر امیدوار بیار

گنج عشقم در دل ویرانه‌ای افتاده‌ام

آتشم، در دامن پروانه‌ای افتاده‌ام

مثل ابراهیم، میل شعله دارم در دلم

مست ایمانم که در بتخانه‌ای افتاده‌ام

نیست لیلایی که تا مهمان طوفانم کند

زلف مجنونم به دام شانه‌ای افتاده‌ام

جرعه‌ای از عشق می‌خواهم که آبادم کند

از خماری گوشه میخانه‌ای افتاده‌ام

گرچه دارم موج صد دریا میان سینه‌ام

در حصار تنگ انگشتانه‌ای افتاده‌ام

چون جوانی، سهم پیری دل ما عقل شد

عاقبت، گیر عجب دیوانه‌ای افتاده‌ام


#آدم




 

پر شد تمام هستی من ازهوای تو

حتی سکوت، با خودش دارد صدای تو

در من حلول کرده ای و خالی از «خود»م

در ذره ذره ام، نشان جای پای تو

هر سو که می کنم نظر، پرازخیال توست

دنیاست پرده ای زنقش چشم های تو

هر کس در این جهان به بلایی دچار شد

بیچاره من که شد دل من مبتلای تو

روز و شبم به ذکر یامحبوب می رود

شاید دری به لطف بگشاید خدای تو

بیمار انتظارم و درمان نمی شود

این درد، جز به بوسه مشکل گشای تو

عمرم گذشت و وعده وصلت ادا نشد

چشم امید دارم اما به قضای تو

زاهد نصیحتم نکن، گوشم گرفته است

درهای وهوی یکسر از روی ریای تو

من داغ عشق بردلم دارم، وای من

تو بی خبر ز لذت عشقی، وای تو

 

#ادم