شعر آدم

شعر  آدم
طبقه بندی موضوعی

۴ مطلب در مهر ۱۳۹۴ ثبت شده است


یک عمر پریدیم ، ولی بام ندیدیم

آرام  ندیدیم  و  دلارام  ندیدیم

بسیار شنیدیم خبر باده و مستی

جایی اثر از زمزمه جام ندیدیم

خاموش شد آن شمع که شب روشن از او بود

ما صبح سپیدی پی این شام ندیدیم

هرجا که رسیدیم ، همه زهد ریا بود

یک سینه پالوده از اصنام ندیدیم

ذکری نشنیدیم که از دوست بگوید

بر هیچ لبی ورد جز ارقام ندیدیم

شد قسمت خسرو همه شیرینی عالم

فرهاد شدیم و خبر از کام ندیدیم

هر کس به طریقی پی صید دل ما بود

یک  دانه  ولی در بغل  دام ندیدیم

رفتیم  که از دور ببینیم  رخ  لیلی

از دوست به جز دشنه و دشنام ندیدیم

عمری به طلب در پی سیمرغ دویدیم

از آن همه ، یک مرغ سرانجام ندیدیم

_____

(ادم)


 

یوسفم گرگ شدی میل دریدن داری

جای کندوی  عسل نیش گزیدن داری

روز اول همه گل بودی و گل می گفتی

چه شد امروز فقط خار خلیدن داری

عهد و پیوند تو یک لحظه نپاید هرگز

پیش از بستن آن قصد بریدن داری

قصه غصه حال دل بیچاره خود

دهمت شرح اگر میل شنیدن داری

قتلگاه دگری کرد در این سینه بپا

چشم های تو ، ببین گر دل دیدن داری

صبرکن ، سعی در این هروله از پا افتاد

کعبه ای تو چه نیازی به دویدن داری

گفتی ای مدعی دوست ، نکن ناله ، بیا

گر تمنای به مقصود رسیدن داری

طاقت سنگ نداری در این خانه نزن

جلد بامی نشو، چون شور پریدن داری

رنج و درد است پر و بال به مقصد رفتن

اشک باید شوی ، گر شوق چکیدن داری

بار عشق ست ، به دوش همه کس نگذارند

مرد این راهی اگر ، تاب کشیدن داری!

_____

(ادم)

 

هنوز

فراموش نکرده ام

آن روزهایی را

که دارا انار داشت

و خواهرم سارا

برای انار گریه می کرد

 

انگار همین دیروز بود

فراموش نکرده ام

هنوز

دستهای من

متورم ترکه های آموزگار است

 

_آقا اجازه !

چرا سارا انار ندارد؟

مثل پدر ما

پدر سارا هم

وضعش خوب نیست !

 

هیچ کدام از بچه های کلاس انار نداشت

اما همه به سوالم خندیدند

و معلم

علامت سوال بزرگی را

که درخنده هایشان بود

ندید!

فراموش نکرده ام

من قهرمان نبودم

اما تنها بودم

و دست هایم

هنوز متورم آن تنهایی است !

____

(ادم)


نمی دانم

اصلا چرا باید بدانم

چه اهمیتی دارد

شیارهای سطح مریخ

جنس حلقه های زحل

و مرگ چند ستاره آن سوی راه شیری!

 

وقتی

چند کوچه

نه

چند خانه آن سو تر

کودکی کرسنه گریه می کند

 

وقتی

به خاطر چند اسکناس که ندارد

پدری

نعش عصای پیریش را

بر دوش می کشد

 

وقتی زمین ما

در اشک و خون دور خودش می چرخد

 وقتی

موج نفرت از سر ما گذشته است

و من

هنوز برای تو

از عشق می نویسم

 

برای من و تو

چه اهمیتی دارد !

____

(ادم)