شعر آدم

شعر  آدم
طبقه بندی موضوعی

۵ مطلب در آبان ۱۳۹۴ ثبت شده است

 

دوباره شمس ما از شرق جان تابان شود ای کاش

پر از شادی و خنده پیش ما مهمان  شود ای کاش

برید عهدی که  با من  بسته بود و رفت از چشمم

به مهر آید  دوباره ، بر سر  پیمان شود  ای کاش

دلم  خون است  و بر لب خنده ها  دارم  به یاد او

دلم  مثل  لبانم  از خوشی ، خندان شود  ای کاش

گذشت عمر و نشد  یک  لحظه  دنیا  بر مراد  ما

دو روزی بر مراد  محفل  رندان  شود  ای کاش

ندارم  طاقت  حتی  شبی  را  منتظر  ماندن

زمان وعده فردا ، همین  الان شود  ای کاش

حکایت های عشق او  و  من آغا ز تلخی  داشت

شبیه قصه ها، این قصه خوش پایان شود ای کاش

نه سر دارد نه سامان هرکه  شد در دام  چشمانش

شبیه عاشقانش  بی  سر و سامان  شود  ای کاش

دلم  را  بی  وفایی های  این  لیلی نماها  کشت

بنای مکر و تزویر و ریا  ویران شود  ای کاش

گرفته  آسمان  چشم های  من  ز  دلتنگی

دعا کردم که دامانم  پر از باران شود ای کاش

دل آدم مریض درد بی درمان بی دردی ست

شبی با بوسه های دلبری درمان شود ای کاش

بنی آدم  به  وسواس هوس  شد  همره شیطان

به نیروی مسیحایی عشق انسان  شود ای کاش

(ادم)


 

جز جام می کسی حریف غم نمی شود

هر همنشین که همدل و همدم نمی شود

آب زلال ، می توان نوشید هر کجا

هر چشمه ای ولی چو زمزم نمی شود

در غم نشسته ایم ز دوری دوستان

جز با نگاه او دلم خرّم نمی شود   

درد جنون فقط به لیلی می شود دوا

داروی دیگری بر آن مرهم نمی شود

باید وفا کنی و بیایی کنار من

داغ فراق تو به وعده کم نمی شود

دستم بگیر و زخم هایم را به بوسه ای

یک باره چاره کن ، که کم کم نمی شود

لطف تو چاره ساز بخت خفته من ست

این قفل  وا به همت حاتم نمی شود

من سعی کرده ام ، ولی تقدیر من نبود

بی حکم او ، به کوشش عالم نمی شود

بر من نگیر گر خطایی سر زده ز من

دانا به حرف ابلهی در هم نمی شود

ما را سری ست درخور قربانی شما

این سر به پای هر کسی که خم نمی شود

طوفان ببار بر کویر من که تشنه ام

رفع عطش به قطره شبنم نمی شود

تنها دم تو جان دمد در مرده ای چو من

بی نفخ دوست ، خاک ما آدم نمی شود


(ادم)



 

در این زندان نمی ماند ، کسی که بال و پر دارد

دل دیوانه ای چون من ، سری پر دردسر دارد

ز خود هم می گریزم ، مثل آن بادی که سرگردان

کجا رفتن نمی داند ، ولی عزم سفر دارد

نصیحت کردنت ، تلقین یاسین است در گوشم

دم سردت کجا در پاره سنگ من اثر دارد

خبر از عالم غیبم نکن ، بگذار خوش باشم

برد سود دو عالم ، آنکه جان بی خبر دارد

ندیدم یک سر سوزن نشاط زندگی در او

که یک ارزن نشان از مردم صاحب نظر دارد

رها در راه نادانی بمانم دوست تر دارم

از آن عقلی که با خود صدهزاران گونه شر دارد

بلا می بارد و چاره ندارد هیچکس از آن

مگر آنی که از نادانیش بر سر سپر دارد

دریغ از یک نفر مرد کهن ، هر جا که می بینی

یکی نه ، بیشتر از یک طویله گاونر دارد

اگر اهل دلی ، بگذار تقدیرت بچرخاند

که از ایستادگان هر کس که دیدم چشم تر دارد

اگر انسان بمانی ، می شوی تنها که این عالم

به قول حضرت خیام ، مشتی گاو و خر دارد

چرا سر می دهی بیهوده از بیدادها فریاد

نمی دانی مگر نوشیروان هم گوش کر دارد

جهان را رسم و آیین است با نامردمان بودن

تو مردی می کنی ، آیا نمی دانی خطر دارد؟


(ادم)


 

چه ساده گذشتی

بی گره بر پیشانی

بی لبخند بر لب

بی عشقی

بی نفرتی

بی حتی نشان ترحمی

*

چه ساده می گذرد

بی یاد آن همه لحظه ناب

بی مرور خاطره ای

بی حتی مجال دود کردن یک نخ سیگار

قبل از خداحافظی

*

 به همین سادگی!

بی حتی نقطه ای

که پایان را خبر بدهد!

 

(ادم)


روح مجنونم ، رها از بند و زنجیرم نکن

گرچه پیرم ، عاشقم ، اینگونه تحقیرم نکن

غرق در دریای چشمانت شدم، دستم بگیر

چون خس و خاشاک اسیر دست تقدیرم نکن

روز اول  گفته  بودم با دل  سوداییم

گرچه شیرین است ، با آن چشم درگیرم نکن

خوانده بودم  قصه ها از غصه فرهادها

التماسش کرده بودم ؛ طعمه شیرم نکن

من خودم صد بار رفتم ، مقصدی در کار نیست

بی نتیجه رهسپار شهر تدبیرم نکن

پاکبازی شیوه ما بود از روز نخست

پای در بند ریا و دام تزویرم نکن

بر زبانم هرچه می آید پیامی از دل ست

لطف کن ، چون دیگران ، تاویل و تفسیرم نکن

عشق انسان است ، وقتی پاک و بی آلایش است

پس هوسبازم نخوان ، ابلیس تصویرم نکن

روز و شب چشم انتظار داس مرگم ، بی خیال

اینچنین با طعنه ها از زندگی سیرم نکن

من به لبخندی ، نگاه زیر چشمی قانعم

موسپیدم ، تو دگر با قهر خود پیرم نکن

(ادم)