شعر آدم

ابوالحسن درویشی مزنگی( آدم )

شعر آدم

ابوالحسن درویشی مزنگی( آدم )

۲۲ مطلب در دی ۱۳۹۷ ثبت شده است


همراه نسیم و گل و شبنم من و تو

باید بشویم همسفر هم، من و تو

تو وسوسه حضرت حوا بشوی

تکرار کنیم قصه آدم من و تو

باران بهاری بشویم و بزنیم

بر تشنگی کویر، نم نم من و تو

بگذاریم با عشق و محبت همه جا

بر زخم دل شکسته مرهم من و تو

در جنگ وفاداری و پیمان شکنی

در دست گرفته ایم پرچم من و تو

این سر که نثار قدم عشق شده

هرگز نکنیم پیش کسی خم من و تو

تهمینه عشق، امر بفرماید اگر

کت بسته بیاوریم رستم من و تو

یک روز شبیه دو کبوتر بپریم

تا قله قاف عشق، با هم من و تو

با عشق شود آدم، انسان تمام

مانند دو زاویه متمم من و تو

امروز که ساعت بشر کوک غم است

ماتم زده ایم مثل محرم من و تو

فردا روزی شاد شود بخت جهان

مردم همه بی غصه و بی غم من و تو

اینگونه که من پر از تمنای توام

افسانه شویم در همه عالم من و تو

گاه ابراهیمم آتش را گلستان می کنم

گاه گاهی مثل یوسف میل زندان می کنم

چون سلیمان، هست در انگشت من انگشتری

که به اعجاز نگینش، دیو انسان می کنم

نیستم عیسا، ولی انفاس عیسا با من است

قلب های مرده را با بوسه درمان می کنم

گر چه هر ذره نشانی دارد از من در دلش

باز خود را در هزاران پرده پنهان می کنم

مثل بارانی که از گل می کند پر، دشت را

سینه را لبریز از امید و ایمان می کنم

خانه دارم، همچو گنجی در دل ویرانه ها

هر که را بر دل نشینم، خانه ویران می کنم

محفلی دارم، در آن شاه و گدا هم باده اند

هر دو را از یک سبو مست و پریشان می کنم

گاه تلخی می کنم تا دیده ات گریان شود

گاه لب های تو را با شوق، خندان می کنم

می شناسی! بارها لبخند بر لب دیدمت

مات مات لحظه ای بودی، که طوفان می کنم

تو به هر نامی که می خواهی، مرا فریاد کن

من همان عشقم که آتش را گلستان می کنم