شعر آدم

ابوالحسن درویشی مزنگی( آدم )

شعر آدم

ابوالحسن درویشی مزنگی( آدم )

۱۹ مطلب در مهر ۱۳۹۷ ثبت شده است


آدم شو و از عالمِ بالا، بیا پایین

با سیبِ سرخِ عشق، با حوا، بیا پایین

بالا نشستن گرچه شیرین است، مجنون شو

داری اگر در دل غمِ لیلا، بیا پایین

چون قاصدک، دل را به بالِ بادها بسپار

تا دست های عاشقِ تنها بیا پایین

شد بارِغم سنگین تر از تابِ صبوری ها

ای اشک از مژگانِ چشم ما، بیا پایین

می خواستی در سینهٔ دریا کنی منزل

دریاست اینجا، قطره جان! حالا بیا پایین

ما را پروبال پریدن با عقابان نیست

یا دست ما را کن رها و یا بیا پایین

این نردبان! خود خواهی ات را می برد بالا

افتادگی آموز، از بالا بیا پایین

حاشا نکن! از عشقْ داغی بر دلت مانده

چون سیل از دیوارهٔ حاشا بیا پایین

بال و پر پروانه ها را سوختی بس نیست؟

آمد سحر، ای سرکش زیبا بیا پایین

این اسب سرگردان ندارد مقصدی در پیش

درویش باش! از گُرده دنیا بیا پایین

نیست اقرار زبان، همپایه ایمان دل

با حضور قلب امضا می شود پیمان دل

دل بریدی و نمی دانی که بعد رفتنت

مانده روی دوش عقلم، پیکر بی جان دل

عقل می خواهد، مرا با مصلحت میزان کند

عشق اما می دهد فرمان، شوم میزان دل

نیستم دیوانه گاهی گر کنم دیوانگی

عقل هم سر می گذارد، گاه بر دامان دل

عقل می گوید جواب سنگ ها ، جز سنگ نیست

گر شکست او دل ، تو بشکن نیز دل تاوان دل

خرده بر رفتار هر لحظه دگرگونم نگیر

گاه در فرمان عقلم ، گاه در فرمان دل

بی دلی درد بزرگ مردم این روزهاست

کاش یک روزی ببارد آسمان ، باران دل

میان خوف و رجا مانده ام بگو چه کنم

دخیل پای دعا مانده ام بگو چه کنم

به چشم های تو شد مبتلا دلم ، بی تو

اسیر دست بلا مانده ام بگو چه کنم

در این هوای غم آلود سرد پاییزی

گلم، ز شاخه جدا مانده ام بگو چه کنم

مرا نه قوت کوه غمت کشیدن بود

به زیر بار ، دوتا مانده ام بگو چه کنم

تمام همسفران رفته اند و من ، خسته

امیدوار تو ، جا مانده ام بگو چه کنم

هزار ماه محرم عزاست در دل من

در انتظار شما مانده ام بگو چه کنم


باران صد پاییز در چشمان خود دارم

حرف دلم را از زبان دیده می بارم

آواره تر از باد و سرگردان تر از ابرم

در جستجوی صبح دیدار تو بیدارم

ازیادگاری ها یشیرین حضور تو

یک قاب خالی مانده آنجا روی دیوارم

ای کاش می شد بار دلتنگی امشب را

بر شانه های مهربان دوست بگذارم

می خواست، دستان من آغوش خیالت را

آیینه چشمان تو می کرد انکارم

موج جنونی تازه در من می شود سرکش

وقتی که با دیوانه می افتد سروکارم

آهی بکش ! آتش بزن در خرمن صبرم

چیزی بگو ! از این سکوت تلخ بیزارم

یک تارمویت خفته لای دفتر شعرم

شد مثل گیسویت پریشان باز اشعارم


سهم من از دنیا بجز بختِ سیاهی نیست

جز چشم پر اشک و گلوی پر ز آهی نیست

من کیستم در این شب تاریکِ دور از تو

یک برکهٔ تنها که در او عکس ماهی نیست

من ماندم و سوسوی شمع خاطراتی دور

این روشنایی نیز، گاهی هست گاهی نیست

افتاده ای در چاه این دل مردگان ای دل

داد تو بیهوده ست ، اینجا دادخواهی نیست

چشم انتظار داوری ، اما نمی دانی !

این مردم دیوانه را در سر کلاهی نیست

عاشق نباش و هر کس دیگر که خواهی باش

جز عاشقی ، در چشم این مردم گناهی نیست

وقتی که دنیا این همه رنج است و تنهایی

رفتن از این غمخانه کار اشتباهی نیست

جنگیدن سربازها را من نمی فهمم

بر صفحه شطرنج هنگامی که شاهی نیست

تا کی تحمل می کنی نامردمی ها را

از ذلت این زندگی تا مرگ راهی نیست

آه ای قلم ، بنویس ! هر چه تلخ تر بنویس

این ناله های تلخ را جز شعر چاهی نیست

تا شوم همسایه گل ، خار کردم خویش را

تا تو درمانم شوی بیمار کردم خویش را

تا زلیخای نگاه تو خریدارم شود

یوسف آوارهٔ بازار کردم خویش را

قطره بودم ، داشتم اُمّید دریایی شدن

محو در دریا شدم ، انکار کردم خویش را

گفتم "انت الحق" چو دیدم آیت چشمان تو

با کمند گیسویت بر دار کردم خویش را

چون قلم یک عمر بودم در صراط مستقیم

تا بگردم دور تو پرگار کردم خویش را

ای نگاه مشرقی ات، آفتاب عاشقی

در هوای صبح تو بیدار کردم خویش را

تا مگر حرفی بخوانی از غم پنهان من

سوز پنهان در دل اشعار کردم خویش را


من حسرت مجسم ام ، من ناامیدی ام

از شاخه های آرزویم، کال چیدی ام

من ساکن خیال خوش بودم ، ولی شما

در جستجوی عشق تا اینجا کشیدی ام

گفتی که یوسفت شوم ، تا مصر آمدم

این بار مثل گرگ، سراپا دریدی ام

الماس بودم و تو با صد بازی زبان

از شیشه ٔ شکسته ای کمتر خریدی ام

گفتم ببین منم که دلم داغدار توست

پا بر دلم نهادی و گفتی ندیدی ام

از من نپرس  کیستی ، من داغ لاله ام

شمعم که پیش پای سحر ، سر بریدی ام

ای کاش من ، دریغ من ، افسوس مطلقم

من حسرت مجسم ام ، من ناامیدی ام