شعر آدم

شعر  آدم
طبقه بندی موضوعی

۳۷۱ مطلب با موضوع «شعر کلاسیک» ثبت شده است

 

از باغ  زندگی  نصیبم  خار بود  و  بس

از یار هرچه  دیده ام ، آزار بود  و  بس

از دوستان  نداشتم  جز خنجری به پشت

در آستین  ما  همیشه  مار  بود  و  بس

هر شاخه ای که  کاشتم  شد  دسته  تبر

پایان  کار هر  درختی  دار بود  و بس

دل رابه هرکه داده ام،آمد شکست ورفت

افسانه های  عاشقی  پندار بود  و  بس

 قفل  دلی  به   شاکلید  صبر  وا نشد

اصرار ما نتیجه اش انکار بود  و بس

شاید به دیگران از آن گنجینه  داده اند

سهم من و دل من  اما  بار بود  و بس

با این همه بنوش تا ته جام  خویش را

بازی زندگی همین  یکبار بود  و  بس

کویر بخت ما را فصل باران می رسد آخر

صدای موج ، تا گوش بیابان می رسد آخر

اگر چه سخت می گردد جهان برکام ما امروز

تحمل کن که روزی دور آسان می رسد آخر

ز بی مهری یاران، داغ ها بر قلب  خود داری

صبوری کن که هردردی به درمان می رسد آخر

اجابت می شود این بغض های در گلو مانده

شبی دست دعای ما ، به دامان می رسد آخر

کبوتر با کبوتر می کند پرواز روزی باز

پریشان دل به گیسوی پریشان می رسد آخر

خراب انتظاری و خمار جرعه ای دیدار

زمان مستی چشمان گریان می رسد آخر

غزل های قشنگی ثبت کن در دفتر عمرت

کتاب زندگی روزی به پایان می رسد آخر

آن سراب آرزو دریا نشد

من شدم مجنون و او لیلا نشد

گفت: می آیم که شیرینت شوم!

کوه ها کندیم و او پیدا نشد

دانه دانه اشک پاشیدم، ولی

آن کبوتر جلد بام ما نشد

سهم عشقم بود در پیشانی اش

این گره از سرنوشتم وا نشد

وعده فردای روشن داده بود

آن شب تیره ولی فردا نشد

هر دل عاشق که می دانم شکست

قلب "آدم" نیز استثنا نشد

سوختم تا تجربه آموختم

هیچکس بی تجربه دانا نشد