شعر آدم

ابوالحسن درویشی مزنگی( آدم )

شعر آدم

ابوالحسن درویشی مزنگی( آدم )

۱۶ مطلب با موضوع «طنز» ثبت شده است

ما مردم خرسند و درویشیم

آزاده از هرچه کم و بیشیم

دنیا پر از گرگ است از هر سو

بیچاره ما دراین میان میشیم

هر چه عسل در کوزه آنها

ماها فقط در معرض نیشیم

آن دیگران چون پسته خندانند

ما له شده مانند کشمیشم

شادی نصیب ما نمی گردد

ما زاده اندوه و تشویشیم

بس درد دیدیم در نگاه خلق

فارغ ز رنج و غصه خویشیم

در بازی اهل زمانه ما

یا ششدریم، یا یکسره کیشیم

حرف دل ماها فقط آه است

ما مردم خرسند و درویشیم

 

پای خود را از گلیم دیگران بیرون بکش

دست خود از آستین این و آن بیرون بکش

خود قلم در کف بگیر و نقش تازه خلق کن

سر نوشتت را ز دست آسمان بیرون بکش

برتری از هرکه هست و بهتری از هر چه بود

روح  را از بردگی  ناکسان  بیرون بکش

من نمی گویم ننوش از آب انگور حیات

جام خود از محفل نعره کشان بیرون بکش

غم نباش و مردمان را پای بند خود نکن

مثل شادی رقص از پیر و جوان بیرون بکش

دشنه داری دشمنان دوست را گردن بزن

تیغ نامردی ز کتف دوستان بیرون بکش

سخت می گیرد جهان بر مردمان اهل حق

حق خود را از دهان هفت خوان بیرون بکش

پرچم  آزادگی آسان  نمی آید  به  کف

تاج را از پنجه شیر ژیان بیرون بکش

مرد باش و نان بازوی خودت بر سفره نه

نمره می خواهی ز برگ امتحان بیرون بکش

زندگی چندان نیرزد که به ذلت تن دهی

جان خود را از جهان غافلان بیرون بکش

طالب شهر یقینی همنشین عشق باش

پای دل را از گل حدس و گمان بیرون بکش

نیست هر شیرین لبی شایسته دلداریت

قلب خود از زیر پای دلبران بیرون بکش

تا به کی حرف دلت در سینه پنهان می کنی

عشق را از پشت پستوی دهان بیرون بکش


مثل یک اتفاق ناگاهیم
سال ها می شود که در راهیم
به گمانم مسیر ما کج بود
عابر کوره های بیراهیم
بلد راه عاشقان شده ایم
در ترازوی عقل گمراهیم
سن عقلی ما حدودا پنج
در سجل گرچه بعد پنجاهیم
به حساب کسی نمی آییم
هستِ نادیدنی چو اشباحیم
حسرت آنقدر خورده ایم  شب و روز
پیش مردم تجسم آهیم
هست در ما قوی ، حس بقا
به نظر می رسد که خودخواهیم
نیستیم اهل شورش و بلوا
چه کنیم، یک کم عافیت خواهیم
عاشق قد و قامت شیریم
در پی دمب گرگ و روباهیم
نیست در ما بلند پروازی
پی دیوار های کوتاهیم
بس که در خانه توسری خوردیم
مرکز عقده های جانکاهیم
ظاهر و باطنی سوا داریم
روز درویش و نیمه شب شاهیم
گرچه بی بهره ایم ز زیبایی
همچو یوسف همیشه در چاهیم
در نگاه همه ،  زشت و کریه
پیش مجنون خودمان ماهیم
هر چه  هستیم ، راضی ایم به آن
یکی از شاکران درگاهیم
بنده خالصش سلیمان است
ما فقط  طالب کمی جاهیم
نه بد بد نه خوب خوب ، وسطیم
از بد و خوب خویش آگاهیم
هر چه در این جهان نشانه او
پس من و تو هم آیت اللهیم

خموش باش و زبان بسته دار از گفتار

که موش ، گوش نشسته ست در پس دیوار

خرد نگوید خود را به مهلکه انداز

کنند مردم عاقل ، ز شاخه گربه فرار

"جریده رو که گذرگاه عافیت تنگ است"

پیاده  شو که نبینی ز هیچکس آزار

تو را چه ، تیره شده آسمان گر از کرکس ؟

تو را چه ، روی زمین گنده آمد از کفتار ؟

خروس بی محل ار کرد قوقولی قوقو

چرا تو می شوی از خواب ناز خود بیدار؟

تو خویش رنجه مکن ، گر به جای شیر ژیان

نشسته  بینی بر تخت ،  روبه مکار

به جای چوپان ، گر گرگ گله داری کرد

و یا به جای سگ گله ، شد شغال بکار ؟

به کف عصا برگیر و ببند چشمانت

که " بنده هیچ نبیند به این دو دیده تار"

بریخت بال عقابان اگر به کنج قفس

شکست پای غزالان اگر به تیر شکار

چه فایده که گریبان خویش پاره کنی

تو راه صبربگیر و برو چو بوتیمار

نفیر جغد و نوای هزار دستان را

به وقت مصلحت ای نازنین یکی بشمار

اگر صدای تبر آمد و فتادن سرو

بگو که بانگ نی ست و نوای تار و سه تار

ز بید مجنون آموز سر به زیری را

بهانه کن غم یار و فراق روی نگار

کنون که نیست امیدی به دور چرخ و فلک

بنوش باده و شعر امیدوار بیار


 

شکلی شبیه مردمان محترم دارد

گوشه لبخندش کمی ته رنگ غم دارد

مثل همه مدعیان اهل اندیشه

او هم همیشه لای انگشتش قلم دارد

اما ندیدم یک دو خطی چیز بنویسد

انگار کبریت سوادش نیز نم دارد

امروز از او هیچ کاری برنمی آید

هر "پس چه شد "پاسخ "فردا می کنم" دارد

هنگام پیروزی خودش هست و تلاش او

روز شکستش تا بخواهی متهم دارد

آزاده ای اهل تواضع که شب و روزش

در پیشگاه اهل قدرت پشت خم دارد

رفتار او مانند ماری خوش خط و خال است

اما نه از نوع خطرناکش که سم دارد

از کوزه عقلش نمی هرگز نمی بینی

در حرف هایش تا بخواهی " من منم " دارد

در عشق از مجنون ، صدها بار عاشق تر

همراه لیلا ، دو سه تا شیرین هم دارد

وقتی شنیدم ادعای شاعری کرده

فهمیده ام مانند من یک تخته کم دارد

 

#ادم