شعر آدم

ابوالحسن درویشی مزنگی( آدم )

شعر آدم

ابوالحسن درویشی مزنگی( آدم )

۷۳ مطلب با موضوع «غزل» ثبت شده است

قصه باغ گل بی خار را باور نکن

داستان گنج دور از مار را باور نکن

ابله و عاقل ندارد ، چشم دل را باز کن

مست را باور نکن  هشیار را باور نکن

هیچ  کس از راز عالم جز خدا ، آگاه نیست

مدعی صاحب اسرار را باور نکن

" گفت در سر عقل باید ، بی کلاهی عار نیست "

سر اگر عاقل نشد ، دستار را باور نکن

دل به قول هر کس و ناکس نمی باید سپرد

حرف هر نامرد لاکردار را باور نکن

از صدای داد و فریاد کسان اصلا نترس

طبل توخالی هر اخطار را باور نکن

عادت کج رفتن از سر کی توان انداختن

ادعای توبه پرگار را باور نکن

عطر می خواهی ببو و زهر می خواهی بچش

وصف های کاسب بازار را باور نکن

شاید این ساز و نوا ، آوای آه و ناله است

تا به چشم خود ندیدی تار را باور نکن

هر که کاری کرد ، یک جوری پی سود خود است

هیچگاه ، از هیچ کس ، ایثار را باور نکن

شعر یعنی حرف های خوب بی معنی زدن

دل به حرف من نده ، اشعار را باور نکن

حرف های بر زبان رفته ندارد اعتبار

حرف پنهان در نگاه یار را باور نکن

حرف اگر حرف ست ، پنهانی نمی بایست گفت

وعده  پنهانی دلدار را باور نکن

این بال و پر شکسته را پرواز هدیه کن

یک فرصت دوباره ، یک آغاز هدیه کن

این سوگوار بی تو بودن را به خنده ای

شور ترانه ، شادی آواز هدیه کن

تا باز زندگی این نی پر نوا شود

عیسای من ، به من دمی اعجاز هدیه کن

جان و دلم همه نیاز غمزه های توست

قهر و غضب بس است ، قدری ناز هدیه کن

خسته شدم از این همه شب روزهٔ سکوت

چیزی بگو ! به گوش من یک راز هدیه کن

گر نیست این غزل به چشم طبع تو روان

بیتی ز شعر خواجه شیراز هدیه کن  

مجنون شدم ، مجنون بی لیلا بدون تو

باید چگونه سر کنم حالا بدون تو

رفتی به این گمان که رهایم کنی ز خود

من می شود که من شوم، آیا بدون تو

ماه هست و چشمه ونسیم ویک سبوغزل

اصلا چه فایده همه دنیا بدون نو

تو ، آیه جمال آن معشوق عاشقی

معنا نداشت واژه زیبا ، بدون تو

تو چشم های دلبری داری، نمی شود

دروازه های عشق، هرگز وا بدون تو

من ماهی دچار تنگ حسرت توام

شوری نداشت بوسه دریا بدون تو

از های و هوی اهل هوا، دل گرفته ام

بی هر چه دیگری خوشم ، الا بدون تو

حوای من ، هوای سیبت کرده ام بیا

انگار در جهنمم ، اینجا بدون تو

مقصود هستی چیست جز در عشق پیچیدن

چون کعبه، دور خانه معشوق چرخیدن

من از تو پرسیدم شروع عشق را، گفتی:

اول بساط عقل را از خانه بر چیدن

گفتم: نشان عاشقی، خندیدی و گفتی:

از دوست تلخی دیدن و اما نرنجیدن

گفتی چه داری آرزو، خندیدم و گفتم:

همراه تو سیب از درخت آرزو چیدن

گفتم که از عشق انتظارت،پاسخم دادی:

همچون چراغی بر سیاهی نور پاشیدن

گفتی کجای عاشقی را دوست تر داری

گفتم: نشستن تا سحر روی تو را دیدن

گفتی پس از آن، آمدم نزدیکتر گفتم:

مانند پروانه، گل روی تو بوسیدن

گفتی هوس وسواس شیطان است می دانی

گفتم بله، باید از این خناس ترسیدن

پرسیدمت :مرز میان ما و شیطان چیست

خندیدی و دادی جوابم : عشق ورزیدن!

هرچند که نغمه خوان باغیم همه
در جامه
ی بلبلان کلاغیم همه
در حرف هوادار گل و در پرده
با لشکر خار و خس ایاغیم همه
از آتش دل نشانه ای در ما نیست
با این همه مدعی داغیم همه
یکرنگی و راستی زما بیزار است
در زمره یاران نفاقیم همه
پیش بینی مان نمی توان کرد ، اصلا
چون تاس، اسیر جفت و تاقیم همه
در زهد رساله می نویسیم ولی
در بندگی ساعد و ساقیم همه
در محفل عقل پر ملالیم ، اگر
در مجلس هزل سردماغیم همه
هم شاعر دربار شب تاریکیم
هم مدعی نسل چراغیم همه

از فیس و افاده گرچه نفرت داریم
در باطن خود گنده دماغیم همه
بد بوست هر آنچه دور از دسترس است
هر چند سراسر اشتیاقیم همه
گر دست دهد سواری اسب مراد
بر زین ، پی دزدی یراقیم همه
برنامه وطرح و هدفی نیست به کار
دنباله روان اتفاقیم همه
بیزار ز کار و کوشش و سعی و تلاش
ما عاشق ترشی سماقیم همه
گولت نزند شعار آزادی ما
شمشیر زنان اختناقیم همه
گر کار به دست دیو افتد روزی
در خدمت حضرتش چماقیم همه
در نزد قوی نماد ضعفیم ، ولی
در پیش ضعیف قلچماقیم همه
مرز بشر و غیر بشر نادانی ست
ما ساکن خط افتراقیم همه
گویند که ما اشرف مخلوقاتیم
هرچند که آشفته دماغیم همه
گر مادر روزگار آید به سخن
ما ناخلفان ، رانده و عاقیم همه
آن روز که داوری به عدل است و داد
بی حرف و حدیث نقره داغیم همه

بر این کویر خشک، چو باران سری بزن

در حد یک سلام به یاران سری بزن

تا جام تو لبالب از شور جوانی است

گاهی به خالی خم پیران سری بزن

خندان چو می روی به سوی حجله وصال

به عاشقان مانده در هجران سری بزن

شکرانه رها شدن از دام درد و غم

با دوستان مانده در زندان سری بزن

ما عهد خود نبرده ایم از یاد، لحظه ای

حتی اگر شکسته ای پیمان، سری بزن

دنیای آب و نان نگیرد از خودت تو را

گاهی بیا به محفل رندان سری بزن

تا کی اسیر شهر و خیابان عاقلان

دیوانه شو، به کوه و بیابان سری بزن

در جستجوست معنی انسان، تو نیز هم

از راه شک به وادی ایمان سری بزن

تقدیر ما ضمانت فردا نمی کند

همت کن و بیا همین الان سری بزن

من از نگاه تو با عشق آشنا شده ام

به لطف خنده تو، غرق در بلا شده ام

شنیدم از لب تو حرف های مثل شکر

و بی هوا، به قند تو مبتلا شده ام

خمیده قامتم ، اما نه زیر بار زمان

به روزگار جوانی، ز غصه تا شده ام

ز عافیت طلبی نیست دست ما به عصا

عصا گرفته ام از آنکه خود عصا شده ام

میان من و تو یک جمع، فاصله افتاد

ببین دوباره برای شما ، شما شده ام

دوام آتش عشقت ، دو شعله بیش نبود

 دوباره چون نی تنهای بی نوا شده ام

گذشت کار من از شرح عاشقی دادن

برو بپرس از آیینه ها، چرا شده ام

 

 

من از نگاه تو با عشق آشنا شده ام

به لطف خنده تو، غرق در بلا شده ام

شنیدم از لب تو حرف های مثل شکر

و بی هوا، به قند تو مبتلا شده ام

خمیده قامتم ، اما نه زیر بار زمان

به روزگار جوانی، ز غصه تا شده ام

ز عافیت طلبی نیست دست ما به عصا

عصا گرفته ام، از آنکه خود عصا شده ام

میان من و تو یک جمع، فاصله افتاد

ببین دوباره برای شما ، شما شده ام

دوام آتش عشقت ، دو شعله بیش نبود

 دوباره چون نی تنهای بی نوا شده ام

گذشت کار من از شرح عاشقی دادن

برو بپرس از آیینه ها، چرا شده ام



masalansher.blog.ir
 

 

من از نگاه تو با عشق آشنا شده ام

به لطف خنده تو، غرق در بلا شده ام

شنیدم از لب تو حرف های مثل شکر

و بی هوا، به قند تو مبتلا شده ام

خمیده قامتم ، اما نه زیر بار زمان

به روزگار جوانی، ز غصه تا شده ام

ز عافیت طلبی نیست دست ما به عصا

عصا گرفته ام، از آنکه خود عصا شده ام

میان من و تو یک جمع، فاصله افتاد

ببین دوباره برای شما ، شما شده ام

دوام آتش عشقت ، دو شعله بیش نبود

 دوباره چون نی تنهای بی نوا شده ام

گذشت کار من از شرح عاشقی دادن

برو بپرس از آیینه ها، چرا شده ام



masalansher.blog.ir
 

 

من از نگاه تو با عشق آشنا شده ام

به لطف خنده تو، غرق در بلا شده ام

شنیدم از لب تو حرف های مثل شکر

و بی هوا، به قند تو مبتلا شده ام

خمیده قامتم ، اما نه زیر بار زمان

به روزگار جوانی، ز غصه تا شده ام

ز عافیت طلبی نیست دست ما به عصا

عصا گرفته ام، از آنکه خود عصا شده ام

میان من و تو یک جمع، فاصله افتاد

ببین دوباره برای شما ، شما شده ام

دوام آتش عشقت ، دو شعله بیش نبود

 دوباره چون نی تنهای بی نوا شده ام

گذشت کار من از شرح عاشقی دادن

برو بپرس از آیینه ها، چرا شده ام



masalansher.blog.ir

سهمم از عشق تو دیوانه شدن بود فقط

شمع را دیدن و پروانه شدن بود فقط

گفته بودند در این بحر خطرهاست، ولی

در سرم خواهش دردانه شدن بود فقط

دل دیوانه نصیحت نپذیرفت آن روز

مثل مجنون پی افسانه شدن بود فقط

چون ترک خورده اناری که دلش خونین است

دل ما در هوس دانه شدن بود فقط

یک نظر دید پریشانی گیسوی شما

در همه عمر پی شانه شدن بود فقط

گنج می خواستم از عشق و نمی دانستم

سرنوشتم همه دیوانه شدن بود فقط

آمدم تا تو که شاید خبر از خود یابم

حاصلش با همه بیگانه شدن بود فقط

جانی پر از اضطراب داریم

یک سینه دل کباب داریم

گر سنگ صبور ما تو باشی

درد دل بی حساب داریم

در سینه ما غم است ، اما

بر دامن خود رباب داریم

ما نیز شبیه دیگرانیم

بر چهره خود نقاب داریم

هرچند ندیده ایم رویت

عکس تو به دیده قاب داریم

بر پرده چشم ما کشیدند

نقش تو ، ولی بر آب داریم

شد کاسه صبر چشم ما پر

در دیدن تو شتاب داریم

دیدار شما چو نیست ممکن

امید به لطف خواب داریم

گفتند که اختیار با ماست

کی جرائت انتخاب داریم

صحبت چو نبرد کار ما پیش

اندیشه انقلاب داریم

در دفتر سرنوشت ، عمری

کوتاه تر از حباب داریم

از همت بخت نا امیدیم

بر گردن خود طناب داریم

از چشمه وصل بی نصیبیم

دل خوش به همین سراب داریم

پروانه شمع دیگرانیم

هر چند خود آفتاب داریم

تنهایی و بی کسی غمی نیست

تا همدم چون کتاب داریم

خالی ست حساب دفتر ما

تنها دو سه شعر ناب داریم

تلخ است شراب عشق ، باشد!

ما میل به این شراب داریم