شعر آدم

ابوالحسن درویشی مزنگی( آدم )

شعر آدم

ابوالحسن درویشی مزنگی( آدم )

۳۴۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «آدم» ثبت شده است

 

همراه خود، به قلّه ی ایمان ببر مرا

تا رویشِ دوباره ی عصیان ببر مرا

چون موج، تا کرانه ی تنهایی ام بیا

دستم بگیر و تا دلِ توفان ببر مرا

از شورِعشق، قصه ای در جانِ من بخوان

با جامه ی دریده، تا زندان ببر مرا

ماندم میان عقل و دل، سرگشته مثل شَک

تا شهرِ عاشقانِ سرگردان ببر مرا

ای خنده های نَم نَمت آیینه ی بهار

تا صبحِ چشم های پر باران ببر مرا

از این بهشتِ خالی از انسان، دلم گرفت

تا مرزِ سیب، تا خود، شیطان ببر مرا!         shereadm.ir

 

بسی دویدم و دیده نشد ، نشان شما

ز نا امیدی گرفته دلم - به جان شما -

در انتظار نشستم که تا الهه ی عشق

به قلب من بزند ، تیری از کمان شما

خراب شد ز غمت ، گنج خانه دل من

خرابه دل و گنجش ، همه از آن شما

به باغتان نرسد از خزان عمر گزند

همیشه غنچه بماند ، گل لبان شما

عبور می کنم ، از آتش جهنم هم

که سر بلند برآیم ، از امتحان شما

در این امید که شاید ، ستاره ای کوچک

نصیب من شود از بامِ آسمانِ شما

تمام خواهشم ازدست سرنوشت این است

که بشنوم غزلی ناب، از دهان شما          

 

                                                 shereadm.ir

 

ندارم بجز عشق، بال و پری

برایم، تو از عشق والاتری

چو آیم به معراجِ چشمان، تو

مرا تا به اوجِ خدا می بری

شبیه  لبانِ  شرابی  تو

ندارد کسی ساقی و ساغری

به دنبالِ یک جرعه آرامشم

 برای من خسته، می آوری؟

 

 

 

 

قابل تهیه در سایت کتابراه

http://ketabrah.ir/go/b53071

 

من از نگاه تو با عشق آشنا شده ام

به لطف خنده تو، غرق در بلا شده ام

شنیدم از لب تو حرف های مثل شکر

و بی هوا، به قند تو مبتلا شده ام

خمیده قامتم، اما نه زیر بار زمان

به روزگار جوانی، ز غصه تا شده ام

ز عافیت طلبی نیست دست ما به عصا

عصا گرفته ام اکنون که خود عصا شده ام

میان من و تو یک جمع، فاصله افتاد

ببین دوباره برای شما ، شما شده ام

دوام آتش عشقت، دو شعله بیش نبود

 دوباره چون نی تنهای بی نوا شده ام

گذشت کار من از شرح عاشقی دادن

برو بپرس از آیینه ها چرا شده ام!

 

 

 

قابل تهیه در سایت کتابراه

http://ketabrah.ir/go/b53071

 

 

نشسته بغض گلوها در انتظار شما

بیا که گل شود این غنچه در بهار شما

بیار جرعه ای از مستی لبت که شدیم

من و سبو و خم و جام می خمار شما

بیا که بشکند این میله های تیره ی شب

به صبح روشن چشمان بی قرار شما

امانت غم تو، می کشم به دوش دلم

خم است پشت من و دل به زیر بار شما

بچین ز شاخه که شد در هوای دستانت

هزار پاره ی خونین ، دل انار شما

شبیه باد بر این برگ دل شکسته بوز

که تا به رقص در آید به افتخار شما

اگر چه دامن گل عار دارد از دستم

اجازه هست شوم همنشین خار شما؟

برای من که تو را در میان دل دارم

به هر کجا که نشینم، بُوَد کنار شما

 

 

ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم