شعر آدم

ابوالحسن درویشی مزنگی( آدم )

شعر آدم

ابوالحسن درویشی مزنگی( آدم )

۵۷۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «ابوالحسن درویشی مزنگی» ثبت شده است

 

بیار باده خنده ، به افتخار بهار

که مانده جان و دل عاشقان خمار بهار

به شوق دیدن لبخند تو جوانه زند

اگر چه هست به ظاهر شکوفه کار بهار

تو فصل اول سالی ، من آخرین فصلم

من از تبار زمستان ، تو از تبار بهار

تو روح سبز جهانی ، بهار یعنی تو

و من نشسته ام اینجا در انتظار بهار

                                              

shereadm.ir

 

همراه خود، به قلّه ی ایمان ببر مرا

تا رویشِ دوباره ی عصیان ببر مرا

چون موج، تا کرانه ی تنهایی ام بیا

دستم بگیر و تا دلِ توفان ببر مرا

از شورِعشق، قصه ای در جانِ من بخوان

با جامه ی دریده، تا زندان ببر مرا

ماندم میان عقل و دل، سرگشته مثل شَک

تا شهرِ عاشقانِ سرگردان ببر مرا

ای خنده های نَم نَمت آیینه ی بهار

تا صبحِ چشم های پر باران ببر مرا

از این بهشتِ خالی از انسان، دلم گرفت

تا مرزِ سیب، تا خود، شیطان ببر مرا!         shereadm.ir

 

بسی دویدم و دیده نشد ، نشان شما

ز نا امیدی گرفته دلم - به جان شما -

در انتظار نشستم که تا الهه ی عشق

به قلب من بزند ، تیری از کمان شما

خراب شد ز غمت ، گنج خانه دل من

خرابه دل و گنجش ، همه از آن شما

به باغتان نرسد از خزان عمر گزند

همیشه غنچه بماند ، گل لبان شما

عبور می کنم ، از آتش جهنم هم

که سر بلند برآیم ، از امتحان شما

در این امید که شاید ، ستاره ای کوچک

نصیب من شود از بامِ آسمانِ شما

تمام خواهشم ازدست سرنوشت این است

که بشنوم غزلی ناب، از دهان شما          

 

                                                 shereadm.ir

 

 

شبیه خواب و خیالی ، شبیه رویایی

اگر چه رفته ای ، اما همیشه اینجایی

به چشم عشق ، تو را غیبتی نمی افتد

چو ماه در دل شب های تیره پیدایی

بدون هرم نفس های زندگی بخشت

نی شکسته ما ، برنیارد آوایی

شوم چو قطره اشکی ، به سوی تو جاری

برای ماهی قلبم ، تو مثل دریایی

به جای کوزه اگر چه شکسته ای دل من

برای من تو همانی ، همان که لیلایی

من از ازل پی معنای زندگی بودم

تویی که پاسخ هر پرسشم ز معنایی

درون سینه تپش های قلب عاشق من

شهادتی ست بر این آرزو که می آیی

تو را نه دیده ، که قلبم گرفته در آغوش

اگر چه رفته ای ، اما همیشه اینجایی

                                                      shereadm.ir

 

ندارم بجز عشق، بال و پری

برایم، تو از عشق والاتری

چو آیم به معراجِ چشمان، تو

مرا تا به اوجِ خدا می بری

شبیه  لبانِ  شرابی  تو

ندارد کسی ساقی و ساغری

به دنبالِ یک جرعه آرامشم

 برای من خسته، می آوری؟

 

 

چراغ روشن خورشید، از تبار شماست

سپیده‌ای که پس از شب دمید، کار شماست

اشاره‌ای به تو دارد هلال روشن ماه

زلال آینه ها نام مستعار شماست

گمان کنم تو همان لیلی مثالی عشقی

که بی‌شمار مجنون، در انتظار شماست

لب من و گل گلدان پشت پنجره‌ها

اگر به خنده شکوفا شد از بهار شماست

من از بهشت به دنبال عشق آمده‌ام

و سیب، سرخی لب‌های بی‌قرار شماست

به شوق دیدن رویت قلم نوشت، غزل

هر آنچه گفتم و خواندی، به‌افتخار شماست

 

 

 

 

قابل تهیه در سایت کتابراه

http://ketabrah.ir/go/b53071

ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم