شعر آدم

ابوالحسن درویشی مزنگی( آدم )

شعر آدم

ابوالحسن درویشی مزنگی( آدم )

۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «رباعی» ثبت شده است

 

اسطوره شد این قصّه، از افسانه گذر کرد

از مرز جنون، این دل دیوانه گذر کرد

این شعله سرکش، نشود رام به یک جام

سرمستی ما، از سر میخانه گذر کرد

 

 

 

تا نشکند دلت، به دوایی نمی رسی
این گونه پرغرور، به جایی نمی رسی
بی بالِ عشق، از بیابان می توان گذشت
تا کعبه می روی، به خدایی نمی رسی!

تاکی ! تاکی ! این در و اون در بزنیم

باید که به بال خودمان پر بزنیم

عمری پی رد پای منطق رفتیم

لازم شده که به سیم آخر بزنیم

***

وقت است که از این قفس آزاد شوم

چون قاصدکی همسفر باد شوم

یک عمر نشسته ایم ، همپای سکوت

وقت است که برخیزم و فریاد شوم

***

عمری ست که هم صحبت خیامم من

با خواجه خراب باده و جامم من

با اینهمه ، چشمم به یقین باز نشد

امروز ، هنوز اسیر اوهامم من