شعر آدم

شعر  آدم
طبقه بندی موضوعی

۴۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «شعر نو» ثبت شده است

بعضی رازها را

               نمی شود فریاد زد

بعضی رازها را

              نمی شود گریه کرد

بعضی رازها را

               نمی شود خندید

راز عشق را اما

              حتی نمی شود سکوت کرد

من

   چون رازی

               تو را

                    در غزل هایم زمزمه می کنم!

 

 

با کلمات

با سکوت

با نگاه

حتی به زبان قاصدک ها

گفتنی نیست

 

عشق را

تنها می توان بوسید!

 

کمی آفتاب

چند تکه ابر

یک دریا آسمان

هنوز

پرنده ها آواز می خوانند

درخت ها شکوفه می دهند

گلدان ها پشت پنجره به تماشا می نشینند

یاس ها

از پس دیوار بلند برمی آیند

و آینه ها

لبخند را فراموش نکرده اند

مثل دیروز

مثل فردا

امروز

هنوز روز قشنگی است

برای عاشق شدن!

برای عاشق ماندن!

پیرمرد

با لبخند از کنارم گذشت:

" رسیدیم ته خط ! "

چه زود

برای من که معنای زندگی سفر است

چه تلخ !

همیشه همین است

وقتی به ته خط می رسی

که وقتش نیست !

 

با گریه آغاز شدم

با لبخند به پایان می رسم

 

درمیان ساعت های تلخ

ثانیه های شیرین هم داشت

زندگی

 

شیرینی اش تو بودی

و تلخی اش ...

تو نبودی

 

این روزها ،

این روزها که تو را گم کرده ام

اشک نمی ریزم

اگرچه تلخ،

لبخند می زنم

دوست دارم با لبخند به پایان برسم !