شعر آدم

ابوالحسن درویشی مزنگی( آدم )

شعر آدم

ابوالحسن درویشی مزنگی( آدم )

۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «طنز» ثبت شده است

 

منشاعشق و عاشقی هوس است

عشق باآن رَجیم هم نفس است

نیست جایی نشانِ عاشقِ پاک

حرف مفت است،اَکذبُ القصص است

عشق گه تلخ و گاه شیرین است

عقل اما میانه و مَلَس است

عشق وقتی که معرکه گیرد

عقلِ بیچاره را کلاه پس است

تجربه کرده ام که می گویم

بشنوی حرف، اگر به خانه کس است

آدمی در مثل اگر باغ است

عقل گل، عشق، مثل خار و خس است

عشق چون شاخه اضافه و عقل

باغبان است و قیچی و هرس است

تو که عمری گذشته از عمرت

بگذر از عشق، بچه بازی بس است!

عشق را پای عقل قربان کن

تیغ تیزی اگر به دسترس است

عقل یعنی رها شدن، رستن

عشق دیوانه لایق قفس است

هر دو دارند بال و پر، اما

عقل سیمرغ و عشق خرمگس است

قصه باغ گل بی خار را باور نکن

داستان گنج دور از مار را باور نکن

ابله و عاقل ندارد ، چشم دل را باز کن

مست را باور نکن  هشیار را باور نکن

هیچ  کس از راز عالم جز خدا ، آگاه نیست

مدعی صاحب اسرار را باور نکن

" گفت در سر عقل باید ، بی کلاهی عار نیست "

سر اگر عاقل نشد ، دستار را باور نکن

دل به قول هر کس و ناکس نمی باید سپرد

حرف هر نامرد لاکردار را باور نکن

از صدای داد و فریاد کسان اصلا نترس

طبل توخالی هر اخطار را باور نکن

عادت کج رفتن از سر کی توان انداختن

ادعای توبه پرگار را باور نکن

عطر می خواهی ببو و زهر می خواهی بچش

وصف های کاسب بازار را باور نکن

شاید این ساز و نوا ، آوای آه و ناله است

تا به چشم خود ندیدی تار را باور نکن

هر که کاری کرد ، یک جوری پی سود خود است

هیچگاه ، از هیچ کس ، ایثار را باور نکن

شعر یعنی حرف های خوب بی معنی زدن

دل به حرف من نده ، اشعار را باور نکن

حرف های بر زبان رفته ندارد اعتبار

حرف پنهان در نگاه یار را باور نکن

حرف اگر حرف ست ، پنهانی نمی بایست گفت

وعده  پنهانی دلدار را باور نکن

ما مردم خرسند و درویشیم

آزاده از هرچه کم و بیشیم

دنیا پر از گرگ است از هر سو

بیچاره ما دراین میان میشیم

هر چه عسل در کوزه آنها

ماها فقط در معرض نیشیم

آن دیگران چون پسته خندانند

ما له شده مانند کشمیشم

شادی نصیب ما نمی گردد

ما زاده اندوه و تشویشیم

بس درد دیدیم در نگاه خلق

فارغ ز رنج و غصه خویشیم

در بازی اهل زمانه ما

یا ششدریم، یا یکسره کیشیم

حرف دل ماها فقط آه است

ما مردم خرسند و درویشیم

 

امشب هوا  تاریک  و دلگیر است

مثل  دلم  ، با عشق  درگیر است

دل  بسته ام  ،  بر موی  دلداری

هر چند می دانم  کمی  دیر است

مثل  گلی  یک  ذره  پژمرده ست

زیباست ، گرچه یک کمی پیراست

مثل   قمر  ،  آواز  می خواند

گر چه  صدایش مثل آژیر است

طعم   لبان   دیگران  ،  کشکی

طعم لب او ماست و موسیر است

با  یک  نگاهش ،  شیر می گیرد

هرمژه اش خود یک کمانگیراست

من ، زنده  پیش چشم  او موشم

کی گفته شیر مرده هم شیراست

از عاشقی  ،  چیزی  نمی داند

اهل  هنر، نه ، اهل تدبیر است

گفتی  ببرم  بند  عشقش  را

اما گلوی قلب من گیر است

عاشق شدن که دست آدم نیست

این کارها هم  کار تقدیر است

 

شکلی شبیه مردمان محترم دارد

گوشه لبخندش کمی ته رنگ غم دارد

مثل همه مدعیان اهل اندیشه

او هم همیشه لای انگشتش قلم دارد

اما ندیدم یک دو خطی چیز بنویسد

انگار کبریت سوادش نیز نم دارد

امروز از او هیچ کاری برنمی آید

هر "پس چه شد "پاسخ "فردا می کنم" دارد

هنگام پیروزی خودش هست و تلاش او

روز شکستش تا بخواهی متهم دارد

آزاده ای اهل تواضع که شب و روزش

در پیشگاه اهل قدرت پشت خم دارد

رفتار او مانند ماری خوش خط و خال است

اما نه از نوع خطرناکش که سم دارد

از کوزه عقلش نمی هرگز نمی بینی

در حرف هایش تا بخواهی " من منم " دارد

در عشق از مجنون ، صدها بار عاشق تر

همراه لیلا ، دو سه تا شیرین هم دارد

وقتی شنیدم ادعای شاعری کرده

فهمیده ام مانند من یک تخته کم دارد

 

#ادم