شعر آدم

شعر  آدم
پیوندهای روزانه
طبقه بندی موضوعی

۱۰۹ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «غزل امروز» ثبت شده است

 

 

روزگارم غرق در دلتنگی است

ساز من محکوم بد آهنگی است

واقعیت را  نمی بیند  کسی

وقتی عینک های آنان رنگی است

شهر آهن ، شهر سیمان ، شهر دود

قلب های مردمانش سنگی است

نه مروت ، نه مدارا هست شان

هر که را دیدم خروس جنگی است

از سپیدی روی شان ، چون رومیان

روی دل هاشان سیاه زنگی است

عشق آنان با هوس آمیخته

دوستی شان خالی از یکرنگی است

گاری دنیای آنان پر شتاب

چرخ دل هاشان دچار لنگی است

خواب و آب و نان آنان روبراه

مشکل اصلی شان فرهنگی است

 

روح مجنونم ، رها از بند و زنجیرم نکن

گرچه پیرم ، عاشقم ، اینگونه تحقیرم نکن

غرق در دریای چشمانت شدم، دستم بگیر

چون خس و خاشاک اسیر دست تقدیرم نکن

روز اول  گفته  بودم با دل  سوداییم

گرچه شیرین است ، با آن چشم درگیرم نکن

خوانده بودم  قصه ها از غصه فرهادها

التماسش کرده بودم ؛ طعمه شیرم نکن

من خودم صد بار رفتم ، مقصدی در کار نیست

بی نتیجه رهسپار شهر تدبیرم نکن

پاکبازی شیوه ما بود از روز نخست

پای در بند ریا و دام تزویرم نکن

بر زبانم هرچه می آید پیامی از دل ست

لطف کن ، چون دیگران ، تاویل و تفسیرم نکن

روز و شب چشم انتظار داس مرگم ، بی خیال

اینچنین با طعنه ها از زندگی سیرم نکن

من به لبخندی ، نگاه زیر چشمی قانعم

موسپیدم ، تو دگر با قهر خود پیرم نکن

گذشت دور زمستان، بیا دوباره شروع کن

شبیه غنچه ئ خندان، بیا دوباره شروع کن

به خواهش دل تنگت، بزن به دریا دل

نترس از شب و طوفان، بیا دوباره شروع کن

کویر، تشنه ئ آوای گام های شماست

به نام حضرت باران، بیا دوباره شروع کن

به این خمار به  ماتم نشسته ئ  تنها

شراب شوق بنوشان، بیا دوباره شروع کن

دوباره قصه ی  آدم ، دوباره قصه ی حوا

دوباره قصه ی شیطان ، بیا دوباره شروع کن

بیا ز شاخه بچین سیب سرخ عصیان را

همین ثانیه، الان، بیا دوباره شروع کن


تو را چون قطره تا دامان دریا می برد با خود
و از این چاه ، تا قصر زلیخا می برد با خود
اگر بگشایی از دل ، پای بند خارها بودن
چو بوی گل تو را این باد ، هرجا می برد با خود
بیفکن بار خود خواهی ، اگر خواهان خورشیدی
سبک تر شو، تو را چون ذره بالا می برد با خود
نبرد امروز اگر بخت تو ، تا معراج چشمانش
نشو نومید ! حتما صبح فردا می برد با خود
بپرس از قاصدک، از باد ، از باران، کسی ما را
به پابوس لب شیرینش آیا می برد با خود؟
دلت را راست کن با دوستان ، چون کج روی اول
چو خشتی ، این کجی را تا ثریا می برد با خود
نشان مرد دانا نیست ، جز آرامش خاموش
تهی مغزی ، شبیه طبل ، غوغا می برد با خود
درخت پر بری را ماند آن قامت خمیده پیر
شبیه شعر آدم ، بار معنا می برد با خود

 

نه سیم تار باش و نه مضراب هیچکس
نه بنده کسی شو ، نه ارباب هیچکس


آزاده باش و پیرو اندیشه خودت
هرگز نشو ز زمره اصحاب هیچکس


بخت تو را تلاش هایت می زند رقم
طالع خود نبین  به اسطرلاب هیچکس


باید که شعله از وجود خود بر آوری
با شمع دیگران نشد گرم آب هیچکس


آسان تر از تحمل منت ، خماری است
مستی نکن ، به جام می ناب هیچکس


دل را اسیر تاب گیسوی کسی ، نکن
عاشق نباش و واله و بی تاب هیچکس


حق ساده است و اهل حق را سادگی نشان
حق را نده ، به لشکر القاب هیچکس


با اختیار می توان آدم شدن ، نشو!
تصویر بی اراده ای در قاب هیچکس


تنها به بال های خود پرواز ممکن است
دل خوش نکن به قوت پرتاب هیچکس

 

 

جز جام می، کسی حریف غم نمی شود
هر همنشین که همدل و همدم نمی شود
آب زلال، می توان نوشید هر کجا
هر چشمه ای ولی، چو زمزم نمی شود
در غم نشسته ایم، از دوری دوستان
جز با نگاه شان دلی خرّم نمی شود
درد جنون، فقط به لیلی می شود دوا
داروی دیگری بر آن مرهم نمی شود
باید وفا کنی و، بیایی کنار من
داغ فراق تو، به وعده کم نمی شود
دستم بگیر و زخم هایم را به بوسه ای
یک باره چاره کن، که کم کم نمی شود
لطف تو چاره ساز بخت خفته من ست
این قفل، وا به همت حاتم نمی شود
من سعی کرده ام، ولی تقدیر من نبود
بی حکم او، به کوشش عالم نمی شود
بر من نگیر گر خطایی سر زده ز من
دانا به حرف ابلهی در هم نمی شود
ما را سری ست درخور قربانی شما
این سر به پای هر کسی که خم نمی شود
طوفان ببار بر کویر من که تشنه ام
رفع عطش به قطره شبنم نمی شود
تنها دم تو، جان دمد در مرده ای چو من
بی نفخ دوست، خاک ما آدم نمی شود

 

رها کن، رها کن، رها کن دلت را

رها در دل ماجرا کن، دلت را

بیا و نترس از شب و موج و طوفان

به دریا بزن، ناخدا کن دلت را

بیا با من ای دوست، تا ناکجاها

ز زنجیر عزلت، جدا کن دلت را

دلت را گمانم که گم کرده باشی

دوباره صدا کن، صدا کن دلت را

غریبم، غریبم شبیه شما من

بیا با دلم، آشنا کن دلت را

ندیدی جهان پر شد از عشق و مستی

مسلمان این آیه ها کن دلت را

ابر سیاه چشم هایش غرق باران بود
خورشید یک لبخند پشت پرده پنهان بود
در جستجوی اعتماد شانه ای می گشت
انگار مثل فکرهای من پریشان بود
نیلوفری روییده در مرداب تنهایی
زیبایی خورشید در هرم بیابان بود
همرنگ داغ لاله پژمرده در پاییز
فریاد تلخ برگ مانده در خیابان بود
در دست هایش سیب سرخ خواهش حوا
در جیب هایش آتشی از جنس عصیان بود
اندیشه هایش غرق طوفان های شک آمیز
هر چند دریای دل او پر ز ایمان بود
جایی میان نور و ظلمت، مانده سرگردان
تصویری از سرگشتگی روح انسان بود