شعر آدم

شعر  آدم
طبقه بندی موضوعی

۱۱۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «غزل معاصر» ثبت شده است

ابر سیاه چشم هایش غرق باران بود
خورشید یک لبخند پشت پرده پنهان بود
در جستجوی اعتماد شانه ای می گشت
انگار مثل فکرهای من پریشان بود
نیلوفری روییده در مرداب تنهایی
زیبایی خورشید در هرم بیابان بود
همرنگ داغ لاله پژمرده در پاییز
فریاد تلخ برگ مانده در خیابان بود
در دست هایش سیب سرخ خواهش حوا
در جیب هایش آتشی از جنس عصیان بود
اندیشه هایش غرق طوفان های شک آمیز
هر چند دریای دل او پر ز ایمان بود
جایی میان نور و ظلمت، مانده سرگردان
تصویری از سرگشتگی روح انسان بود

 

 

از باغ  زندگی  نصیبم  خار بود  و  بس

از یار هرچه  دیده ام ، آزار بود  و  بس

از دوستان  نداشتم  جز خنجری به پشت

در آستین  ما  همیشه  مار  بود  و  بس

هر شاخه ای که  کاشتم  شد  دسته  تبر

پایان  کار هر  درختی  دار بود  و بس

دل رابه هرکه داده ام،آمد شکست ورفت

افسانه های  عاشقی  پندار بود  و  بس

 قفل  دلی  به   شاکلید  صبر  وا نشد

اصرار ما نتیجه اش انکار بود  و بس

شاید به دیگران از آن گنجینه  داده اند

سهم من و دل من  اما  بار بود  و بس

با این همه بنوش تا ته جام  خویش را

بازی زندگی همین  یکبار بود  و  بس

کویر بخت ما را فصل باران می رسد آخر

صدای موج ، تا گوش بیابان می رسد آخر

اگر چه سخت می گردد جهان برکام ما امروز

تحمل کن که روزی دور آسان می رسد آخر

ز بی مهری یاران، داغ ها بر قلب  خود داری

صبوری کن که هردردی به درمان می رسد آخر

اجابت می شود این بغض های در گلو مانده

شبی دست دعای ما ، به دامان می رسد آخر

کبوتر با کبوتر می کند پرواز روزی باز

پریشان دل به گیسوی پریشان می رسد آخر

خراب انتظاری و خمار جرعه ای دیدار

زمان مستی چشمان گریان می رسد آخر

غزل های قشنگی ثبت کن در دفتر عمرت

کتاب زندگی روزی به پایان می رسد آخر

آن سراب آرزو دریا نشد

من شدم مجنون و او لیلا نشد

گفت: می آیم که شیرینت شوم!

کوه ها کندیم و او پیدا نشد

دانه دانه اشک پاشیدم، ولی

آن کبوتر جلد بام ما نشد

سهم عشقم بود در پیشانی اش

این گره از سرنوشتم وا نشد

وعده فردای روشن داده بود

آن شب تیره ولی فردا نشد

هر دل عاشق که می دانم شکست

قلب "آدم" نیز استثنا نشد

سوختم تا تجربه آموختم

هیچکس بی تجربه دانا نشد

قلم شکستم و لالم ، سخن نمی گویم

دروغ شعر، به صد فوت و فن نمی گویم

غریب و بی کس و تنها و در به در شده ام

در ای وطن ، سخنی از وطن نمی گویم

گذشت دوره مردی و پهلوانی ها

به هر شغاد ، یل تهمتن نمی گویم

نشان لطف و صفا نیست ، دوستی ها را

دگر ز بوی اویس قرن نمی گویم

برای مردم شهری ، که کوچه باغ ندارد

ز داغ لالهء دشت و دمن نمی گویم

در این بهار که در باغ ، زاغ نوحه گر است

ترانه گل و سرو و چمن نمی گویم

برای آن که گلش بوی ادکلن دارد

از عطر و بوی گل یاسمن نمی گویم

در این زمانه که شیرین به تلخی زهر است

دوباره قصه فرهاد کوه کن نمی گویم

عروس عشق سیه پوش انتظار سوار است

من از سپیدی بخت کفن نمی گویم

دلم گرفته از این عاشقان مست هوس

شما ز عشق بگویید ، من نمی گویم


باید دوباره عشق را معنا کند کسی
وقت است شور تازه ای برپا کند کسی
دلتنگ های وهوی مستان است، آسمان
دستار عقل باید از سر وا کند کسی
فریادکن که عاشقی! کفراست این سکوت
سودای عشق را چرا حاشا کند کسی
از بیم و شوق دوزخ و جنت رها شود
روی تو یک نظر، چو تماشا کند کسی
تو شمع روشنی و ما پروانه های شب
از سرکشی شعله کی پروا کند کسی
روی تو دید و ساز"اناالعشق" زد دلم
باید ، دوباره دار مهیا کند کسی
آوای توست اینکه از میخانه می رسد!
مانند تو ندیده ام ، غوغا کند کسی
تنها و غمزده در این کوچه نشسته ایم
بازی عشق می شود با ما کند کسی؟

 

مانند گل، آزرده خار خودم بودم

در آستین جامه ام، مار خودم بودم

پنداشتم چون من شما هم دل خریدارید

چون غافلان در بند پندار خودم بودم

درچشم خودهم نیست قدر و قیمتی ما را

زیرا که عمری را در انکار خودم بودم

بیگانه  با خود ،  بندگی دیگران  کردم

ای کاش روزی، لحظه ای یارخودم بودم

راز مرا نه دوست می دانست نه دشمن

خود خائن افشای اسرار خودم بودم

هر جا که در کارم گره افتاد فهمیدم

تنها خود من ، گره کار خودم بودم

خودکرده ها را چاره نتوان کرد، می دانم

افسوس من محکوم اقرار خودم بودم

نشنیده ام از هیچ کس آوای دلتنگی

غم نغمه نی، ناله تار خودم  بودم

این زلزله ها از گسل های دل من بود

من دل شکسته، زیر آوار خودم بودم

ای کاش همچون سال های پیش ترازاین

دور از شما در غربت غار خودم  بودم 

این بال و پر شکسته را پرواز هدیه کن

یک فرصت دوباره ، یک آغاز هدیه کن

این سوگوار بی تو بودن را به خنده ای

شور ترانه ، شادی آواز هدیه کن

تا باز زندگی این نی پر نوا شود

عیسای من ، به من دمی اعجاز هدیه کن

جان و دلم همه نیاز غمزه های توست

قهر و غضب بس است ، قدری ناز هدیه کن

خسته شدم از این همه شب روزهٔ سکوت

چیزی بگو ! به گوش من یک راز هدیه کن

گر نیست این غزل به چشم طبع تو روان

بیتی ز شعر خواجه شیراز هدیه کن  

مجنون شدم ، مجنون بی لیلا بدون تو

باید چگونه سر کنم حالا بدون تو

رفتی به این گمان که رهایم کنی ز خود

من می شود که من شوم، آیا بدون تو

ماه هست و چشمه ونسیم ویک سبوغزل

اصلا چه فایده همه دنیا بدون نو

تو ، آیه جمال آن معشوق عاشقی

معنا نداشت واژه زیبا ، بدون تو

تو چشم های دلبری داری، نمی شود

دروازه های عشق، هرگز وا بدون تو

من ماهی دچار تنگ حسرت توام

شوری نداشت بوسه دریا بدون تو

از های و هوی اهل هوا، دل گرفته ام

بی هر چه دیگری خوشم ، الا بدون تو

حوای من ، هوای سیبت کرده ام بیا

انگار در جهنمم ، اینجا بدون تو