شعر آدم

شعر  آدم
طبقه بندی موضوعی

۲۱ مطلب با موضوع «غزل» ثبت شده است

 

از باغ  زندگی  نصیبم  خار بود  و  بس

از یار هرچه  دیده ام ، آزار بود  و  بس

از دوستان  نداشتم  جز خنجری به پشت

در آستین  ما  همیشه  مار  بود  و  بس

هر شاخه ای که  کاشتم  شد  دسته  تبر

پایان  کار هر  درختی  دار بود  و بس

دل رابه هرکه داده ام،آمد شکست ورفت

افسانه های  عاشقی  پندار بود  و  بس

 قفل  دلی  به   شاکلید  صبر  وا نشد

اصرار ما نتیجه اش انکار بود  و بس

شاید به دیگران از آن گنجینه  داده اند

سهم من و دل من  اما  بار بود  و بس

با این همه بنوش تا ته جام  خویش را

بازی زندگی همین  یکبار بود  و  بس

کویر بخت ما را فصل باران می رسد آخر

صدای موج ، تا گوش بیابان می رسد آخر

اگر چه سخت می گردد جهان برکام ما امروز

تحمل کن که روزی دور آسان می رسد آخر

ز بی مهری یاران، داغ ها بر قلب  خود داری

صبوری کن که هردردی به درمان می رسد آخر

اجابت می شود این بغض های در گلو مانده

شبی دست دعای ما ، به دامان می رسد آخر

کبوتر با کبوتر می کند پرواز روزی باز

پریشان دل به گیسوی پریشان می رسد آخر

خراب انتظاری و خمار جرعه ای دیدار

زمان مستی چشمان گریان می رسد آخر

غزل های قشنگی ثبت کن در دفتر عمرت

کتاب زندگی روزی به پایان می رسد آخر

آن سراب آرزو دریا نشد

من شدم مجنون و او لیلا نشد

گفت: می آیم که شیرینت شوم!

کوه ها کندیم و او پیدا نشد

دانه دانه اشک پاشیدم، ولی

آن کبوتر جلد بام ما نشد

سهم عشقم بود در پیشانی اش

این گره از سرنوشتم وا نشد

وعده فردای روشن داده بود

آن شب تیره ولی فردا نشد

هر دل عاشق که می دانم شکست

قلب "آدم" نیز استثنا نشد

سوختم تا تجربه آموختم

هیچکس بی تجربه دانا نشد

قلم شکستم و لالم ، سخن نمی گویم

دروغ شعر، به صد فوت و فن نمی گویم

غریب و بی کس و تنها و در به در شده ام

در ای وطن ، سخنی از وطن نمی گویم

گذشت دوره مردی و پهلوانی ها

به هر شغاد ، یل تهمتن نمی گویم

نشان لطف و صفا نیست ، دوستی ها را

دگر ز بوی اویس قرن نمی گویم

برای مردم شهری ، که کوچه باغ ندارد

ز داغ لالهء دشت و دمن نمی گویم

در این بهار که در باغ ، زاغ نوحه گر است

ترانه گل و سرو و چمن نمی گویم

برای آن که گلش بوی ادکلن دارد

از عطر و بوی گل یاسمن نمی گویم

در این زمانه که شیرین به تلخی زهر است

دوباره قصه فرهاد کوه کن نمی گویم

عروس عشق سیه پوش انتظار سوار است

من از سپیدی بخت کفن نمی گویم

دلم گرفته از این عاشقان مست هوس

شما ز عشق بگویید ، من نمی گویم


باید دوباره عشق را معنا کند کسی
وقت است شور تازه ای برپا کند کسی
دلتنگ های وهوی مستان است، آسمان
دستار عقل باید از سر وا کند کسی
فریادکن که عاشقی! کفراست این سکوت
سودای عشق را چرا حاشا کند کسی
از بیم و شوق دوزخ و جنت رها شود
روی تو یک نظر، چو تماشا کند کسی
تو شمع روشنی و ما پروانه های شب
از سرکشی شعله کی پروا کند کسی
روی تو دید و ساز"اناالعشق" زد دلم
باید ، دوباره دار مهیا کند کسی
آوای توست اینکه از میخانه می رسد!
مانند تو ندیده ام ، غوغا کند کسی
تنها و غمزده در این کوچه نشسته ایم
بازی عشق می شود با ما کند کسی؟

 

مانند گل، آزرده خار خودم بودم

در آستین جامه ام، مار خودم بودم

پنداشتم چون من شما هم دل خریدارید

چون غافلان در بند پندار خودم بودم

درچشم خودهم نیست قدر و قیمتی ما را

زیرا که عمری را در انکار خودم بودم

بیگانه  با خود ،  بندگی دیگران  کردم

ای کاش روزی، لحظه ای یارخودم بودم

راز مرا نه دوست می دانست نه دشمن

خود خائن افشای اسرار خودم بودم

هر جا که در کارم گره افتاد فهمیدم

تنها خود من ، گره کار خودم بودم

خودکرده ها را چاره نتوان کرد، می دانم

افسوس من محکوم اقرار خودم بودم

نشنیده ام از هیچ کس آوای دلتنگی

غم نغمه نی، ناله تار خودم  بودم

این زلزله ها از گسل های دل من بود

من دل شکسته، زیر آوار خودم بودم

ای کاش همچون سال های پیش ترازاین

دور از شما در غربت غار خودم  بودم 

قصه باغ گل بی خار را باور نکن

داستان گنج دور از مار را باور نکن

ابله و عاقل ندارد ، چشم دل را باز کن

مست را باور نکن  هشیار را باور نکن

هیچ  کس از راز عالم جز خدا ، آگاه نیست

مدعی صاحب اسرار را باور نکن

" گفت در سر عقل باید ، بی کلاهی عار نیست "

سر اگر عاقل نشد ، دستار را باور نکن

دل به قول هر کس و ناکس نمی باید سپرد

حرف هر نامرد لاکردار را باور نکن

از صدای داد و فریاد کسان اصلا نترس

طبل توخالی هر اخطار را باور نکن

عادت کج رفتن از سر کی توان انداختن

ادعای توبه پرگار را باور نکن

عطر می خواهی ببو و زهر می خواهی بچش

وصف های کاسب بازار را باور نکن

شاید این ساز و نوا ، آوای آه و ناله است

تا به چشم خود ندیدی تار را باور نکن

هر که کاری کرد ، یک جوری پی سود خود است

هیچگاه ، از هیچ کس ، ایثار را باور نکن

شعر یعنی حرف های خوب بی معنی زدن

دل به حرف من نده ، اشعار را باور نکن

حرف های بر زبان رفته ندارد اعتبار

حرف پنهان در نگاه یار را باور نکن

حرف اگر حرف ست ، پنهانی نمی بایست گفت

وعده  پنهانی دلدار را باور نکن

این بال و پر شکسته را پرواز هدیه کن

یک فرصت دوباره ، یک آغاز هدیه کن

این سوگوار بی تو بودن را به خنده ای

شور ترانه ، شادی آواز هدیه کن

تا باز زندگی این نی پر نوا شود

عیسای من ، به من دمی اعجاز هدیه کن

جان و دلم همه نیاز غمزه های توست

قهر و غضب بس است ، قدری ناز هدیه کن

خسته شدم از این همه شب روزهٔ سکوت

چیزی بگو ! به گوش من یک راز هدیه کن

گر نیست این غزل به چشم طبع تو روان

بیتی ز شعر خواجه شیراز هدیه کن  

مجنون شدم ، مجنون بی لیلا بدون تو

باید چگونه سر کنم حالا بدون تو

رفتی به این گمان که رهایم کنی ز خود

من می شود که من شوم، آیا بدون تو

ماه هست و چشمه ونسیم ویک سبوغزل

اصلا چه فایده همه دنیا بدون نو

تو ، آیه جمال آن معشوق عاشقی

معنا نداشت واژه زیبا ، بدون تو

تو چشم های دلبری داری، نمی شود

دروازه های عشق، هرگز وا بدون تو

من ماهی دچار تنگ حسرت توام

شوری نداشت بوسه دریا بدون تو

از های و هوی اهل هوا، دل گرفته ام

بی هر چه دیگری خوشم ، الا بدون تو

حوای من ، هوای سیبت کرده ام بیا

انگار در جهنمم ، اینجا بدون تو

در مسیر عاشقی اجبار اصلا خوب نیست

بی امید شهد ، نیش خار اصلا خوب نیست

عشق با تکرار هی شیرین و شیرین می شود

جای دیگر این همه تکرار اصلا خوب نیست

عاشقی را مثل پروانه ، در آتش زنده کن

ادعای عشق ، طوطی وار اصلا خوب نیست

قلب عاشق عرضه کردیم و خریداری نبود

کار و بار دل در این بازار اصلا خوب نیست

اشک هایم می دهد از حال و روز من خبر

راز چون افشا شود ، انکار اصلا خوب نیست

روی پنهان می کنی پشت حجابی از حیا

در میان عاشقان دیوار اصلا خوب نیست

         گاه خنده ، گاه گریه ، گاه شادی ، گاه غم

حال من هم مثل تو انگار اصلا خوب نیست