شعر آدم

shereadm.ir

شعر آدم

shereadm.ir

شعر  آدم
پیوندهای روزانه
طبقه بندی موضوعی

۳۷ مطلب با موضوع «غزل» ثبت شده است

رفتی تو، ولی قصه به پایان نرسیده ست

پاییز امیدم ، به زمستان نرسیده ست

زود است دل عاشق بیچاره شکستن

این شیشه پر مهر به آبان نرسیده ست

دستم به دعا دامن صد کعبه گرفته

قلبم به سراپرده ایمان نرسیده ست

من مثل نسیمم که به دنبال تو یک عمر

طی کرد و به آن زلف پریشان نرسیده ست

سهم من از آن لاله به جز داغ نکردند

یک جام از آن سرخ به رندان نرسیده ست

پیمان شکنی کردی و پیمانه شکستی

مجنون تو اما به بیابان نرسیده ست

ای چشم نگهدار به دل خون جگر را

ابری ست، ولی موسم باران نرسیده ست

همیشه زندگی این‌گونه نافرمان نمی‌ماند

عزیزی مثل تو، دائم در این زندان نمی‌ماند

دوباره می‌رسد فصل شکفتن، سبز خواهی شد

دل تو تا دو چشمت هست، بی‌باران نمی‌ماند

شبیه صبح، برمی‌دارد از سر چادر ظلمت

و این خاصیت عشق است که پنهان نمی‌ماند

زمان عاشقی را وقف لبخند محبت کن

شتابان می‌گریزد، فرصت جبران نمی‌ماند

سوار آفتاب از دشت‌های لاله می‌آید

چراغ عشق دارد هر که ، سرگردان نمی‌ماند

نشستم بر سر سجاده تقوا و می‌بینم

تو با سیب آمدی و چیزی از ایمان نمی‌ماند

به پایان می‌رسد افسانه ما و شما آخر

برای هیچ‌کس، جز نقطه پایان نمی‌ماند

به دنبال چه می‌گردی که از خوب و بد دنیا

به‌جز یک‌مشت حسرت در کف انسان نمی‌ماند

 

چون بی گناه مانده در سلول زندانم

محکومم و جرم خودم را هم نمی دانم

اینجا میان بیکران آبی دریا

همچون صدف، لب تشنه یک قطره بارانم

در اضطراب نه شنیدن از زبان تو

"امّن یجیب عاشق بیچاره" می خوانم

چون بید مجنون کنار رود خشکیده

بی شیطنت های نسیمی هم پریشانم

حالم به حال چشم هایت بستگی دارد

اغلب پر از اندوهم و گه گاه گریانم

حق می دهم گاهی مرا اینجا نمی بینی

وقتی که زیر خرمنی از غصه پنهانم

در آرزوی دیدن آن لحظه نابم

که تو بگویی:"عشق من"، پاسخ دهم:"جانم"

یعنی نصیبم می شود تا بشنوم از تو:

"گر تو بخواهی تا ابد پیش تو می مانم"

 

 

روزگارم غرق در دلتنگی است

ساز من محکوم بد آهنگی است

واقعیت را  نمی بیند  کسی

وقتی عینک های آنان رنگی است

شهر آهن ، شهر سیمان ، شهر دود

قلب های مردمانش سنگی است

نه مروت ، نه مدارا هست شان

هر که را دیدم خروس جنگی است

از سپیدی روی شان ، چون رومیان

روی دل هاشان سیاه زنگی است

عشق آنان با هوس آمیخته

دوستی شان خالی از یکرنگی است

گاری دنیای آنان پر شتاب

چرخ دل هاشان دچار لنگی است

خواب و آب و نان آنان روبراه

مشکل اصلی شان فرهنگی است

 

روح مجنونم ، رها از بند و زنجیرم نکن

گرچه پیرم ، عاشقم ، اینگونه تحقیرم نکن

غرق در دریای چشمانت شدم، دستم بگیر

چون خس و خاشاک اسیر دست تقدیرم نکن

روز اول  گفته  بودم با دل  سوداییم

گرچه شیرین است ، با آن چشم درگیرم نکن

خوانده بودم  قصه ها از غصه فرهادها

التماسش کرده بودم ؛ طعمه شیرم نکن

من خودم صد بار رفتم ، مقصدی در کار نیست

بی نتیجه رهسپار شهر تدبیرم نکن

پاکبازی شیوه ما بود از روز نخست

پای در بند ریا و دام تزویرم نکن

بر زبانم هرچه می آید پیامی از دل ست

لطف کن ، چون دیگران ، تاویل و تفسیرم نکن

روز و شب چشم انتظار داس مرگم ، بی خیال

اینچنین با طعنه ها از زندگی سیرم نکن

من به لبخندی ، نگاه زیر چشمی قانعم

موسپیدم ، تو دگر با قهر خود پیرم نکن

گذشت دور زمستان، بیا دوباره شروع کن

شبیه غنچه ئ خندان، بیا دوباره شروع کن

به خواهش دل تنگت، بزن به دریا دل

نترس از شب و طوفان، بیا دوباره شروع کن

کویر، تشنه ئ آوای گام های شماست

به نام حضرت باران، بیا دوباره شروع کن

به این خمار به  ماتم نشسته ئ  تنها

شراب شوق بنوشان، بیا دوباره شروع کن

دوباره قصه ی  آدم ، دوباره قصه ی حوا

دوباره قصه ی شیطان ، بیا دوباره شروع کن

بیا ز شاخه بچین سیب سرخ عصیان را

همین ثانیه، الان، بیا دوباره شروع کن


تو را چون قطره تا دامان دریا می برد با خود
و از این چاه ، تا قصر زلیخا می برد با خود
اگر بگشایی از دل ، پای بند خارها بودن
چو بوی گل تو را این باد ، هرجا می برد با خود
بیفکن بار خود خواهی ، اگر خواهان خورشیدی
سبک تر شو، تو را چون ذره بالا می برد با خود
نبرد امروز اگر بخت تو ، تا معراج چشمانش
نشو نومید ! حتما صبح فردا می برد با خود
بپرس از قاصدک، از باد ، از باران، کسی ما را
به پابوس لب شیرینش آیا می برد با خود؟
دلت را راست کن با دوستان ، چون کج روی اول
چو خشتی ، این کجی را تا ثریا می برد با خود
نشان مرد دانا نیست ، جز آرامش خاموش
تهی مغزی ، شبیه طبل ، غوغا می برد با خود
درخت پر بری را ماند آن قامت خمیده پیر
شبیه شعر آدم ، بار معنا می برد با خود