شعر آدم

ابوالحسن درویشی مزنگی( آدم )

شعر آدم

ابوالحسن درویشی مزنگی( آدم )

 

مانند بغض در گلویم گیر کرده ای
ای زندگی! ز زندگی ام سیر کرده ای
موی سپیدم از بهاران گذشته نیست
در آسیابِ انتظارم، پیر کرده ای
مثل گذشته تلخ و تاریک است و ناامید
آینده ای که پیش ما تصویر کرده ای
دستم به دامن، حقیقت دل سپرده بود
پای مرا به مصلحت زنجیر کرده ای
همچون کبوتری پرم از شوق پر زدن
گرچه قفس برای من تقدیر کرده ای
آیات هستی ام همه تعبیر عشق بود
تو با زبان عاقلان تفسیر کرده ای
جز دل نکرده ام به فتوای کسی عمل
ما را به جرم عاشقی تکفیر کرده ای
از دست زندگانی ام جانم به لب رسید
ای مرگ! ای امید آخر ! دیر کرده ای
ما شاخه های خشک را فصل هرس رسید
ای باغبان زندگی! تاخیر کرده ای
ای شعر!ای صدای قلب بی قرار من
گفتم غزل ، به مرثیه تغییر کرده ای

 

 

تمام زندگی ام مثل خواب تلخی بود
از این خیال نصیبم سراب تلخی بود
تمام عشق تو را جرعه جرعه نوشیدم
نداشت مستی ، گرچه شراب تلخی بود
سکوت پاسخ ابراز عشق من به تو بود
درست شاید، اما جواب تلخی بود
به احترام، شما کرده ای خطاب مرا
که از زبان تو اما خطاب تلخی بود
بریدم از تو به اجبار عقل و می دانی
بریدن از تو ، چقدر انتخاب سختی بود
حکایت من و تو هم بسر رسید، ولی
کتاب قصه ما هم کتاب تلخی بود

 

 

از شب تیره سپیدی سحر دارم طلب

از دعا و آه پر سوزم اثر دارم طلب

 

رفت ایام جوانی در پی علم و هنر

شور و شوق عاشقی پیرانه سر دارم طلب

 

وصف روی او شنیدم،شد پریشان خاطرم

روز و شب هایی ازاین آشفته تردارم طلب

 

چون عروس عشق بی چون وچرا دل می برد

عشق را بی هیچ اما و اگر دارم طلب

 

شاخه های بخت ما از روز اول خشک بود

میوه ای از این درخت بی ثمر دارم طلب

 

گفته بودی شرط دل داری تو سر دادن است

تا نهم سر پیش پای تو تبر دارم طلب

 

تا به کی مانند مرغان دانه بر چینم ز خاک

چون عقاب از زندگانی بال و پر دارم طلب

 

چون جوانی، نیستم این روز ها اهل خطر

وصل می خواهم ولی بی دردسر دارم طلب

 

یک شبی با دوست در میخانه باشم تا سحر

او بریزد ، من بگویم بیشتر دارم طلب

 

ما قناعت پیشگان با بوی بادامی خوشیم

از دو چشم نازنینش یک نظر دارم طلب

 

من نگفتم حرفی از لب های شیرین شما

                 گرچه صدها بوسه، ازآن چون شکردارم طلب