شعر آدم

ابوالحسن درویشی مزنگی( آدم )

شعر آدم

ابوالحسن درویشی مزنگی( آدم )

بازی روزگار به پایان نمیرسد
کشتی ما به آخر توفان نمیرسد
شب تا سحر نشسته در راه اجابتیم
دست دعای ما به آن دامان نمیرسد
ما را به بوی غنچه ای مهمان کنی بس است
سهمی به ما از آن گل خندان نمیرسد

چون بید مانده در زمستانیم و عمر ما
تا فصل باد و زلف پریشان نمیرسد
دست ریا به پرده کعبه رسانده ای
دست دلت به خانه ایمان نمیرسد
باغ بهشت و چاه دوزخ پیش ما یکی ست
وقتی که جان به حضرت جانان نمیرسد

 

ماییم و سری بی سر و سامان و دگرهیچ

اندوه فراق و غم هجران و دگر هیچ

سهمی به من از سیب نگاه تو ندادند

من ماندم و رسوایی عصیان و دگر هیچ

تو رفتی و من ماندم و تلخی جدایی

تنهایی و تاریکی و توفان و دگر هیچ

یک عمر در این گوشه به یاد تو نشستیم

با خون دل و دیده گریان و دگر هیچ

در چشم خود از یاد حضور تو ندارم

جز خاطره زلف پریشان و دگر هیچ

رویای شب و روز من انباشته شد با

کابوس سراسر همه هذیان و دگر هیچ

آخر به جنون می کشد این قصه شیرین

آوارگی و کوه و بیابان و دگر هیچ

ما را به کجا می برد این موج تمنا

یک شهر پر از تهمت و بهتان و دگر هیچ

از عشق ندیدی که چه شد حاصل یوسف

یک پیرهن پاره و زندان و دگر هیچ

 

از کتاب: پیله خیال

ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم