شعر آدم

shereadm.ir

شعر آدم

shereadm.ir

شعر  آدم
پیوندهای روزانه
طبقه بندی موضوعی

تو اسم اعظم عشقی، تو نام دیگر لیلا

من از دیار جنونم، همیشه بی تو و تنها

تو آن سپیده صبحی، که می شود نوروز

من آن غروب سیاهم، که می شود یلدا

من آن نهال نحیفم که ریشه ام خشکید

من آن شبم که ندارم ، در پی ام فردا

نه ذرّه ام که کند جذب ، مِهر خورشیدم

نه قطره ام که کنم خانه، در دلِ دریا

گرفته دور و برم را حصار خاموشی

تو بی خبر که سکوتت ، چه می کند با ما

امیدْ بسته به تو، مثل من، هزار اگر

در انتظار تو اینجا، من و هزار امّا

پر است خواب من از لحظه های آمدنت

صدای پای تو تعبیر می شود آیا ؟





ای من غریبهٔ تو و تو آشنای من

بشنو صدای ناله های بی صدای من

تا با خبر شوی که چه داغی کشیده ام

بال و پری بزن بر این شعله، بجای من

آن جمله های خوب که می گفتی از وفا

یک حرف را وفا نکردی ، بی وفای من !

گیرم که کرده ام خطا، پس بخششت کجاست

از رحمتت که نیست ، وسیع تر خطای من

گفتم : حکیم ! چیست دوای غم دلم ؟

تجویز کرد، خنده هایت را برای من

اصلا تو فکر کن ، که گناه ست عاشقی

بنویس، هر چه عاشقی کردی، به پای من

فردا که می کشند حساب از من و شما

من بسته ام امید، به لطف خدای من

فریاد های از سرِ دردِ، دلِ من است

ربطی به شاعری ندارد حرف های من



جنگ با چشمِ سیاهت سخت بود

دل گرفتنْ از نگاهت سخت بود

راه بیرون بردن از این تیره شب

بی عصای روی ماهت سخت بود

من نوشتم عشق و تو خواندی هوس

حاصلِ این اشتباهت سخت بود

می کنم اقرار بر جرمم ، ولی

کیفرِ بیدادگاهت سخت بود

های های گریه هایم، ساده بود

آه ! آهت، آه! آهت سخت بود

من حلالت کرده ام ، امّا بدان

دل شکستی و گناهت سخت بود

پیروی از عقل کردی عاقبت

بی چراغِ عشق، راهت سخت بود

آدم شو و از عالمِ بالا، بیا پایین

با سیبِ سرخِ عشق، با حوا، بیا پایین

بالا نشستن گرچه شیرین است، مجنون شو

داری اگر در دل غمِ لیلا، بیا پایین

چون قاصدک، دل را به بالِ بادها بسپار

تا دست های عاشقِ تنها بیا پایین

شد بارِغم سنگین تر از تابِ صبوری ها

ای اشک از مژگانِ چشم ما، بیا پایین

می خواستی در سینهٔ دریا کنی منزل

دریاست اینجا، قطره جان! حالا بیا پایین

ما را پروبال پریدن با عقابان نیست

یا دست ما را کن رها و یا بیا پایین

این نردبان! خود خواهی ات را می برد بالا

افتادگی آموز، از بالا بیا پایین

حاشا نکن! از عشقْ داغی بر دلت مانده

چون سیل از دیوارهٔ حاشا بیا پایین

بال و پر پروانه ها را سوختی بس نیست؟

آمد سحر، ای سرکش زیبا بیا پایین

این اسب سرگردان ندارد مقصدی در پیش

درویش باش! از گُرده دنیا بیا پایین