شعر آدم

شعر  آدم
طبقه بندی موضوعی






aks7

 

همراه خود، به قله ایمان ببر مرا

تا رویش دوباره عصیان ببر مرا

چون موج تا کرانه تنهایی ام بیا

دستم بگیر و تا دل توفان ببر مرا

از شورعشق، قصه ای در جان من بخوان

با جامه دریده، تا زندان ببر مرا

ماندم میان عقل و دل، سرگشته  مثل شک

تا شهر عاشقان سرگردان ببر مرا

ای خنده های نم نم ات آیینه بهار

تا صبح چشم های پر باران ببر مرا

از این بهشت خالی از انسان دلم گرفت

تا مرز سیب، تا خود شیطان ببر مرا

 

#ادم


 دوباره خنده به دیوار چهره قاب کنیم

به‌جای ناله، دوباره ترانه باب کنیم

زمانه گرچه پر از خار ناامیدی شد

برای هم، گل امید انتخاب کنیم

برای شعر دل ما، اگرچه گوشی نیست

به سبزه‌ها، به شکوفه، به گل خطاب کنیم

چو باد می‌گذرد روزگار و فرصت کم

برای گفتن ازعاشقی، شتاب کنیم

اگرچه مرد پرنده، من و تو پربگشاییم

به یاد دوست، سلامی به آفتاب کنیم

جهان به دشمنی ما دوباره تاس انداخت

بیا که بازی تقدیر را خراب کنیم

 

#ادم