شعر آدم

ابوالحسن درویشی مزنگی( آدم )

شعر آدم

ابوالحسن درویشی مزنگی( آدم )

۶ مطلب در بهمن ۱۳۹۵ ثبت شده است

 

بر دوش دل نهاده ام ، باری به نام عشق

ویران شدم ،  به زیر آواری به نام عشق

می خواستم  گلی بچینم  از کمال  دوست

اما به دل نشست از او،خاری به نام عشق

پاییز  پیری  ،  از  کنار باغ  من  گذشت

پر شد سرم  ، ز باد  پنداری به نام عشق

افسون  خط   و  خال  روی  دلبری شدم

پرورده ام در آستین ، ماری به نام عشق

تاوان این گناه  ،  که  ایمانم  ضعیف بود

افتاده ام  ، به  دام  مکاری به  نام  عشق

دزدانه  آمد  از سر  دیوار  دل  ،  شبی

برد عقل را ،به زورافساری به نام عشق

گفتم   مگر  به   همت  تقوا  رها   شوم

کی می شود حریف بیعاری به نام عشق

من  هی   دلیل  عقل  را  تقریر می کنم

دل  می کند  اقامه ، انکاری به نام عشق

در  آرزوی  سر  به  دامان   تو  داشتن

جان داده ایم  بر سر داری  به  نام عشق

اینجا خبر ز شادی و شور و ترانه نیست

ماییم و درد و رنج و بیماری به نام عشق

از  دست   روزگار  گرفته   دلم  ،  اگر

آتش زدم  دوباره  سیگاری  به نام عشق

 

# ادم

 

این قلب هزار پاره را بند بزن

بین من و تو دوباره پیوند بزن

هرچند که ما باغ زمستان زده ایم

ای غنچه ! بیا دوباره لبخند بزن

#ادم


 

نیمکت سیمانی سرد است

دانه های برف سرد است

گنجشک ها خاموشند

کلاغ ها خاموشند

فواره ها را بسته اند

 

برگ های حالا قهوه ای

حوصله جیغ کشیدن ندارند

وقتی زیر پا می مانند

 

روی همان نیمکت سیمانی

رو به همان خیابان درختی

نشسته ام

 

زیر همان بید

که حالا گیسوانش سفید شده است

در انتظار بهار

مانند موهای من

در انتظار تو !

 

#ادم


تا  نشد غرق  سیاهی ها ،  شبی  فردا  نشد

هیچ کس عاشق نشد ، تا مثل ما رسوا  نشد

در بهشت  زهد و تقوا هم  نمی بینی  کسی

روی  گندمگون  او  دید  و دلش اغوا  نشد

خواستم  دل  را  رها سازم ،  ز بند عاشقی

پینه   پیشانی ام  هم  ،  حافظ   تقوا  نشد

بی وفایی کردی و رفتی  که  تنهایت  شوم

خاطراتت   با وفاتر  بود  و  دل  تنها   نشد

عقل هم می خواست تا روشن شود چشمش به تو

پشت  پا بر پادشاهی  زد ،  ولی  بودا  نشد

سنگ جای قلب دارد هرکه چشمت دید وباز

انقلابی  چون سر  ما  ، در دلش  برپا نشد

بی تو بردم  تشنگی ام را به  سوی آسمان

ابر ساقی شد  ولی  او هم حریف  ما  نشد


#ادم

 

تو را سروده ام

در غزل های خیال

در ترانه های تنهایی

 

بی جمله ای

کلمه ای

بی حتی حرفی

در پیراهن سپید شعر

دور از چشم های سیاه قلم

 

تو را

مثل یک راز

در سکوت

سروده ام!

 

# ادم

 

هنوز قاب سرابی ، هنوز عکس خیالی

هنوز بی خبرند از تو جمله های سوالی

برای روح کویری من، که تشنه عشق است

شبیه زمزمه دلنشین آب زلالی

اگرچه پرچم عصیان به دوش خاطره دارم

برای خوردن سیبم ، نمانده است مجالی

من از وجود تو راضی به احتمال حضورم

ولی چه فایده وقتی ، تو در حجاب محالی

 

#ادم