شعر آدم

ابوالحسن درویشی مزنگی( آدم )

شعر آدم

ابوالحسن درویشی مزنگی( آدم )

۱۵ مطلب در خرداد ۱۳۹۷ ثبت شده است

سهراب

سهراب نام من است

مادرم عشق بود

و عقل پدرم

عشق دیوانه می کند

عقل اما

خود

دیوانگی ست

 

خسته

به سوی تو آمده ام

خسته از آب و خاک

خسته از خون

خسته  از ایمان

از مرزهایی که دشمن می سازند

 

زندگی

بازی زیبایی نیست

خنجری در تقدیر من است

که در جستجوی آنم

نامت را به من بگو

سهراب

نام من است

در خانه دل تو گویی هیچ‌کس نبود

یک عشق ناله کردم و فریادرس نبود

می‌خواستم بنوشم از جام صدای تو

حتی شماره‌های تو در دسترس نبود

گفتم به دل که عقل، منع عشق کرده است

این حکم هم برای آن دیوانه بس نبود

حتی نسیم، بوی گل از او دریغ داشت

در دشت زندگانی‌اش جز خار و خس نبود

یک بال هم، در آسمان وصل پر نزد

در سرنوشت این کبوتر، جز قفس نبود

سرشاخه‌های شوق او را سر بریده‌ای

فصل بهار، موسم داس و هرس نبود

دل از سر هوای این دنیا گذشته است

دیوانگی پیری‌اش، اصلاً هوس نبود

تویی که پاک تری از تبار آینه ها

مرا به من بنما،  بی غبار آینه ها

بیا که مانده به در ،چشم  های نمناکم

در انتظار شما، مثل چشم تار آینه ها

شبیه اشک بر این زندگی تلخ ببار

که تا دوباره دهد گل ، بهار آینه ها

نشسته گرد بر اهواز آسمان دلم

گرفته مثل دلم روزگار آینه ها

مر ا که بر سر من سنگ غصه می بارد

نشانده اند چرا،  در کنار آینه ها

همیشه داغ دل از درد بی کسی ام بود

شدم در آتش تو،  دغدار آینه ها

نیامدی و قرار از دل صبورم رفت

بگو کجاست دوباره،  قرار آینه ها

دلم شکستی و عیبی در این شکستن نیست

شکستن است ، پایان کار آینه ها


خموش باش و زبان بسته دار از گفتار

که موش ، گوش نشسته ست در پس دیوار

خرد نگوید خود را به مهلکه انداز

کنند مردم عاقل ، ز شاخه گربه فرار

"جریده رو که گذرگاه عافیت تنگ است"

پیاده  شو که نبینی ز هیچکس آزار

تو را چه ، تیره شده آسمان گر از کرکس ؟

تو را چه ، روی زمین گنده آمد از کفتار ؟

خروس بی محل ار کرد قوقولی قوقو

چرا تو می شوی از خواب ناز خود بیدار؟

تو خویش رنجه مکن ، گر به جای شیر ژیان

نشسته  بینی بر تخت ،  روبه مکار

به جای چوپان ، گر گرگ گله داری کرد

و یا به جای سگ گله ، شد شغال بکار ؟

به کف عصا برگیر و ببند چشمانت

که " بنده هیچ نبیند به این دو دیده تار"

بریخت بال عقابان اگر به کنج قفس

شکست پای غزالان اگر به تیر شکار

چه فایده که گریبان خویش پاره کنی

تو راه صبربگیر و برو چو بوتیمار

نفیر جغد و نوای هزار دستان را

به وقت مصلحت ای نازنین یکی بشمار

اگر صدای تبر آمد و فتادن سرو

بگو که بانگ نی ست و نوای تار و سه تار

ز بید مجنون آموز سر به زیری را

بهانه کن غم یار و فراق روی نگار

کنون که نیست امیدی به دور چرخ و فلک

بنوش باده و شعر امیدوار بیار