شعر آدم

shereadm.ir

شعر آدم

shereadm.ir

شعر  آدم
پیوندهای روزانه
طبقه بندی موضوعی

۲۳ مطلب در تیر ۱۳۹۷ ثبت شده است

بیرون بیا ازاین شب و بشکن حصار را

بسپار دست عقل خود ، این بار کار را

تا کی اسیر دست  یک  دیوانه  مثل دل

گاهی  ببند ،  پای  قلب بیقرار  را

پیرانه سر دوباره  کردی  یاد کودکی

دادی  به باد ، خرمن صبر و قرار را

هرگز به مقصدی که می خواهی نمی رسی

چون  دیگری گرفت عصای اختیار را

بگذر از آن گلی که شد همراه خاروخس

در دست دیگری چو دیدی دست یار را

این روزها به صد بغل گل اعتماد نیست

باور نکن فقط به  یک  شاخه ، بهار را

بر دشمنان  امید  وفا  بسته ای ،  مگر

در چشم دوستان  ندیدی  طرح دار را

اینجا  به  جز غبار نصیبت  نمی شود

بی خود امید بسته ای اسب و سوار را

در انتظار سر شکستن  باش ، نازنین

بازیچه  دلت  چو کردی  روزگار را


بیرون بیار از پشت پرده آفتابت را
از چهره ات بردار یک لحظه نقابت را
مانند مروارید ، پنهان است  چشمانت
من دوست دارم آن نگاه در حجابت را
عمری خمار دیدن روی شما بودم
یک جرعه نذرم کن تماشای شرابت را
از چشمه ات گر چه نصیب من نشد چیزی
نوشیده ام یک عمر، در رویا سرابت را
هرگز فراموشش نخواهم کرد، یادت هست
آن دل تپیدن های پر از التهابت را
وقتی که سوی دست هایت می خزد دستم
در چشم هایت می شود دید اضطرابت را
هر لحظه می پرسم که آیا دوستم داری
تا بشنوم از آن لب شیرین جوابت را
یک روز دل دادی ثواب عاشقان بردی
یک شب بیا تکمیل کن کار صوابت را
حتی به عکسی از شما خوشنود خواهم شد
تا کی بگیرم در بغل خالی قابت را


تو از ما دل بریدی ، ما بریدیم دل از این دنیا

سر ما و جنون و پای ما و دامن صحرا

مرور خاطراتت می کنم وقتی که می بینم

به دنبال تو می گردند، لحظه لحظه اینجا

ندیدم از تو جز نامهربانی ، مهربان من !

گرفتار است هر وعده که دادی پشت یک اما

دهان بستی و گوشم دوست دارد بشنود از تو

به جای سر به زیری ها، جواب تلخ سربالا

میان برکه تنهایی خود خشک خواهد شد

برای زندگی شوری ندارد رود بی دریا

گرفتار پریشانی و سرگردانی و حیرت

نشسته این من بی تو میان جمع ما تنها

دوباره شانه هامان می شود از اشک هامان تر؟

دوباره سایه هامان همدم هم می شوند آیا؟

من آدم می شوم، وقتی ببینم سیب در دستت

بگو! من با چه در دستم بیایم می شوی حوا؟


بدون  تو بودن  ، مگر می شود

مگر روزها بی تو سر می شود

کسی  را  که  دادند  از  تو خبر

ز هر جز تویی بی خبر می شود

به تو سر سپردم ، به اصرار دل

ولی ،  آخرش  دردسر می شود

اگر مست  چشمان  تو  شد  دلی

چو من در دهان  خطر می شود

تو گفتی که حل می شود مشکلم

ولیکن  به خون  جگر می شود

همه وعده های تو، در سررسید

حواله  به   روز  دگر می شود

تو قصد  سفر می کنی   و  دلم

به دنبال تو در به  در می شود

پر و بال  سیمرغ  عاشق تویی

بدون تو بی بال  و پر می شود

مرا  سیل  سودای  تو  می برد

تو را لحظه ای دیده ترمی شود

زدی  آتشم ،  تا  گلستان  شوم

چرا شعله هی  بیشتر می شود

تو  را  می پرستد  خدای  هنر!

اگر  دل شکستن  هنر می شود

امید   همه   زندگی ام   تویی

نکن  نا امیدم  ، اگر می شود

 

در کوله بارش می برد شیطان ، غم نان!

انگار شد با کفر هم پیمان ، غم نان!

"من لا معاش.."دارد این پیغام در خود :

از سینه بیرون می کشد ایمان ، غم نان!

نان خون دل ، نان ناله ، نان اشک است اینجا

شب می چکد از دیده مردان ، غم نان!

این روزها هر آدم خوبی که دیدم

در دل غم نان دارد و در جان ،غم نان!

آزاد مردی می شناسم ، سخت مغرور

در پشت سرخی می کند پنهان ،غم نان!

آن کس که زیر بار نان از پا بیفتد

کاخ غرورش را کند ویران ،غم نان!

روباه بر سفره کباب جوجه دارد

جایی که باشد غصه شیران غم نان!

مرد فقیری در جنوب شهر عالم

هر روز دارد می خورد با نان ،غم نان!

شهری که در قانون خود بیداد دارد

قاضی غم جان می خورد ، دزدان غم نان!

گفتید درد عاشقان درمان  ندارد

دشوارتر زین درد بی درمان ، غم نان!

چون قصه ها ای کاش با یک نقطه ، آری

یک نقطه ، می شد برد تا  پایان غم نان!

چون گرگ ها درندگی در ذات او نیست

دارد همیشه با خودش انسان غم نان!

در بیت بیت شعر خود غم می سراید

در جیب شاعر چیست ؟ یک دیوان غم نان!

 

باید به حرف های تو ایمان بیاوریم

یک بار دیگر از بهشت انسان بیاوریم

از یاد برده ایم ، قراری که بسته ایم

خود را دوباره بر سر پیمان بیاوریم

گم کرده ایم راه در بیراهه زمین

وقت است رو به قبله رندان بیاوریم

انگشتری که داشتیم از دوست یادگار

بیرون ز دست حضرت شیطان بیاوریم

تا بگذریم از دل طوفان عقل ها

باید یکی چو عشق ، کشتیبان بیاوریم

بر قلب های خشک و ترک خورده بشر

با نام او طراوت باران بیاوریم

هرچند عصر معجزه دیگر به سر رسید

گر تو عصا طلب کنی، الان بیاوریم

سخت است دل گرفتن از دستان فتنه گر

این سخت را برای تو آسان بیاوریم

گفتیم به آخر غزل نزدیک می شویم

یک بیت را به شیوه رندان بیاوریم:

تا راه کعبه را کنیم بر مردم آشکار

در وصف چشم های تو دیوان بیاوریم


 

آی مردم ! من همین تن نیستم

این که می بینید ، این  من نیستم

خانه می بینید و صاحب خانه نه

پوست می بینید و مغز و دانه نه

در درونم من شبیه آتشم

همنشین شعله های سرکشم

یک زمان پر می کشم تا آسمان

یک زمانی زیر خاکستر نهان

یک زمان عقل و زمانی عشق ناب

گاه معجونی از این دو مستطاب

های مردم !های ! من هم آدمم

گاه با شادی و گاهی درغمم

های مردم ! من همه تن نیستم

نه ! خطا گفتم ، تن اصلا نیستم

 

از حصار زندگی پرواز می خواهد دلم

نوحه بس کن ، یک دهن  آواز می خواهد دلم

از سکوت همنشینان خسته ام، فریاد کن

هم سخن، همراه، هم آواز می خواهد دلم

دردها ناگفته دارم ، سنگ می خواهم صبور

درد مندی همچو خود همراز می خواهد دلم

گوش مالی ها کشیدم از زمین و آسمان

کودکی پیرم، کمی هم ناز می خواهد دلم

نغمه تار  و سه تار و ناله چنگ و رباب

خوش بود، اما کمی هم جاز می خواهد دلم

مانده ام در پشت درهایی که عمری بسته بود

سوی آبی ها، دو چشم باز می خواهد دلم

خواب ها، کابوس تر از بختک بیداریست

خفته بیدارم که خواب ناز می خواهد دلم

زندگانی راه همواری است، بی بالا و پست

گاه راه پر زدست انداز میخواهد دلم

بس که پایان بوده ام چون نقطه هر آغاز را

پای پرگارم، خط آغاز می خواهد دلم

من نمی گویم ید بیضا بیارید و عصا

یک سر سوزن ولی اعجاز میخواهد دلم

حافظ و سعدی نمی گویم، ولی کو بیدلی

عاشقی، رندی غزل پرداز می خواهد دلم

صفحه شطرنج عاشق شاه می خواهد چه کار

تا فداسازم سری، سرباز میخواهد دلم

چون هوای دودآلوده، دلم اینجا گرفت

یک نفس پرواز تا شیراز می خواهد دلم

بیدها مجنون چشم نرگس شیرازیند

من ولی بالای سروناز می خواهد دلم

گرچه چشمان شما، صلح و صفا دارد به دل

غمزه  مژگان تیرانداز می خواهد دلم