شعر آدم

ابوالحسن درویشی مزنگی( آدم )

شعر آدم

ابوالحسن درویشی مزنگی( آدم )

۱۴ مطلب در آذر ۱۳۹۷ ثبت شده است


از شراب زندگی ، خالی خالی شد سبویم

گوش کن ! این گام های مرگ ،می آید بسویم

می مکد زالوی حسرت ، قطره قطره هستی ام را

فرصتی باقی نمانده ، قصه هایم را بگویم

سال ها رفتم به دنبال نشان دوست هر جا

چیزی از ایمان نشد جز شک ، نصیب جستجویم

هیچ چرخی ، بر مراد ما نزد ، یک دور چرخی

نیست یک پنجره در دیوارهای رو به رویم

داشت صدها اژدها هر آستین دوست در خود

خار سهمم بود ، هر جا خواستم گل را ببویم

به گمانم درد تنهایی من واگیر دارد

می گریزد یار هم ، چون دوستان از گفت و گویم

گوش کن ! آوای پای مرگ را ، نزدیک تر شد

هست در این لحظه ، دیدار تو تنها آرزویم



این قلب زخم خورده، درمان می شود هنوز

این ابر دل گرفته، باران می شود هنوز

آوای سبز پای بهاران چو بشنود

این غنچه، بی بهانه خندان می شود هنوز

هرگز نمی کند فراموشت، دل نسیم

با یاد زلف تو، پریشان می شود هنوز

با آیه های روشن چشم سیاه تو

این غرق کفر، مست ایمان می شود هنوز

یک سیب سرخ اگر کند در دست تو ظهور

یک شهر پر ز شور عصیان می شود هنوز

در خاک ما بدم که این دلمرده آدمی

با کیمیای عشق انسان می شود هنوز

ای دل بزن دوباره به دریای عاشقی

کشتی ما حریف توفان می شود هنوز

بسته، زبان اگر چه پیمان با سکوت تلخ

گاهی به یاد تو غزلخوان می شود هنوز