شعر آدم

شعر  آدم
پیوندهای روزانه
طبقه بندی موضوعی

۱۰ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «شعر» ثبت شده است

قلم شکستم و لالم ، سخن نمی گویم

دروغ شعر، به صد فوت و فن نمی گویم

غریب و بی کس و تنها و در به در شده ام

در این وطن ، سخنی از وطن نمی گویم

گذشت دوره مردی و پهلوانی ها

به هر شغاد ، یل تهمتن نمی گویم

نشان لطف و صفا نیست، دوستی ها را

دگر ز بوی اویس قَرن نمی گویم

برای مردم شهری، که کوچه باغ ندارد

ز داغ لاله ی دشت و دمن نمی گویم

در این بهار که در باغ ، زاغ نوحه گر است

ترانه گل و سرو و چمن نمی گویم

برای آن که گلش بوی ادکلن دارد

از عطر و بوی گل یاسمن نمی گویم

در این زمانه که شیرین به تلخی زهر است

دوباره قصه فرهاد کوه کن نمی گویم

عروس عشق سیه پوش انتظار سوار است

من از سپیدی بخت کفن نمی گویم

دلم گرفته از این عاشقان مست هوس

شما ز عشق بگویید ، من نمی گویم







در خانه دل تو گویی هیچ‌کس نبود

یک عشق ناله کردم و فریادرس نبود

می‌خواستم بنوشم از جام صدای تو

حتی شماره‌های تو در دسترس نبود

گفتم به دل که عقل، منع عشق کرده است

این حکم هم برای آن دیوانه بس نبود

حتی نسیم، بوی گل از او دریغ داشت

در دشت زندگانی‌اش جز خار و خس نبود

یک بال هم، در آسمان وصل پر نزد

در سرنوشت این کبوتر، جز قفس نبود

سرشاخه‌های شوق او را سر بریده‌ای

فصل بهار، موسم داس و هرس نبود

دل از سر هوای این دنیا گذشته است

دیوانگی پیری‌اش، اصلاً هوس نبود

 

این قلب هزار پاره را بند بزن

بین من و تو دوباره پیوند بزن

هرچند که ما باغ زمستان زده ایم

ای غنچه ! بیا دوباره لبخند بزن

#ادم