شعر آدم

ابوالحسن درویشی مزنگی( آدم )

شعر آدم

ابوالحسن درویشی مزنگی( آدم )

۲۴۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «شعر آدم» ثبت شده است

 

از شب تیره سپیدی سحر دارم طلب

از دعا و آه پر سوزم اثر دارم طلب

 

رفت ایام جوانی در پی علم و هنر

شور و شوق عاشقی پیرانه سر دارم طلب

 

وصف روی او شنیدم،شد پریشان خاطرم

روز و شب هایی ازاین آشفته تردارم طلب

 

چون عروس عشق بی چون وچرا دل می برد

عشق را بی هیچ اما و اگر دارم طلب

 

شاخه های بخت ما از روز اول خشک بود

میوه ای از این درخت بی ثمر دارم طلب

 

گفته بودی شرط دل داری تو سر دادن است

تا نهم سر پیش پای تو تبر دارم طلب

 

تا به کی مانند مرغان دانه بر چینم ز خاک

چون عقاب از زندگانی بال و پر دارم طلب

 

چون جوانی، نیستم این روز ها اهل خطر

وصل می خواهم ولی بی دردسر دارم طلب

 

یک شبی با دوست در میخانه باشم تا سحر

او بریزد ، من بگویم بیشتر دارم طلب

 

ما قناعت پیشگان با بوی بادامی خوشیم

از دو چشم نازنینش یک نظر دارم طلب

 

من نگفتم حرفی از لب های شیرین شما

                 گرچه صدها بوسه، ازآن چون شکردارم طلب

 

دوباره شمس ما از شرق جان تابان شود ای کاش

پر از شادی و خنده، پیش ما مهمان  شود ای کاش

بُرید عهدی که با من  بسته بود و رفت از چشمم

به مهر آید دوباره، بر سر پیمان شود ای کاش

دلم  خون است و بر لب خنده ها  دارم به یاد او

دلم  مثل  لبانم از خوشی ، خندان شود ای کاش

گذشت عمر و نشد یک لحظه دنیا بر مراد ما

دو روزی بر مراد خواهش رندان شود ای کاش

ندارم  طاقتِ  حتی  شبی را منتظر  ماندن

زمان وعده فردا، همین الان شود ای کاش

حکایت های عشق او و من، آغا ز تلخی  داشت

شبیه قصه ها، این قصه خوش پایان شود ای کاش

نه سر دارد نه سامان هرکه  شد در دام  چشمانش

شبیه عاشقانش بی سر و سامان شود ای کاش

دلم  را بی وفایی های این  لیلی نماها  کُشت

بنای مکر و تزویر و ریا  ویران شود ای کاش

گرفته آسمان چشم های من  ز  دلتنگی

دعا کردم که دامانم  پر از باران شود ای کاش

دل آدم مریض درد بی درمان بی دردی ست

شبی با بوسه های دلبری، درمان شود ای کاش!

 

کویر بخت ما را فصل باران می رسد آخر

صدای موج ، تا گوش بیابان می رسد آخر

اگر چه سخت می گردد جهان برکام ما امروز

تحمل کن که روزی دور آسان می رسد آخر

ز بی مهری یاران، داغ ها بر قلب  خود داری

صبوری کن که هردردی به درمان می رسد آخر

اجابت می شود این بغض های در گلو مانده

شبی دست دعای ما ، به دامان می رسد آخر

کبوتر با کبوتر می کند پرواز روزی باز

پریشان دل به گیسوی پریشان می رسد آخر

خراب انتظاری و خمار جرعه ای دیدار

زمان مستی چشمان گریان می رسد آخر

غزل های قشنگی ثبت کن در دفتر عمرت

کتاب زندگی روزی به پایان می رسد آخر

 

 

 

 

 

مانند گل، آزرده ی خارِ خودم بودم

 

در آستینِ جامه ام ، مارِ خودم بودم

 

هر جا که در کارم گره افتاد، دانستم

 

من خود گره در رشته کار خودم بودم

 

از دیگران نشنیده ام آوایِ دلتنگی

 

بانگِ نی خود ، ناله ی تار خودم بودم

 

پنداشتم چون من، شما هم، دل خریدارید

 

چون غافلان، در بندِ  پندار خودم بودم

 

بیگانه با خود ، بندگی دیگران کردم

 

ای کاش روزی، لحظه ای، یارخودم بودم

 

این لرزه ها هم از گسل های دل من بود

 

من دل شکسته ، زیر آوار خودم بودم

 

سر داده ام، اما ندارم از شما شِکوه

 

جلاد، خود بودم، خودم، دارِ خودم بودم

 

راز مرا نه دوست می دانست، نه دشمن

 

خود عاملِ افشای اسرارِ خودم بودم

 

خودکرده ها را چاره نتوان کرد، می دانم

 

افسوس! من محکوم اقرار خودم بودم

 

افتاده ام در چاه ، اما  بی خریدارم

 

خود کاشکی روزی خریدار خودم بودم

 

قدری نماند و قیمتم در چشم های خود

 

زیرا که عمری را در انکارِ خودم بودم

 

ای کاش! همچون سال های پیش تر ازاین

 

دور از شما، در غربتِ غارِ خودم بودم

 

 

اسطوره شد این قصّه، از افسانه گذر کرد

از مرز جنون، این دل دیوانه گذر کرد

این شعله سرکش، نشود رام به یک جام

سرمستی ما، از سر میخانه گذر کرد