شعر آدم

شعر  آدم
پیوندهای روزانه
طبقه بندی موضوعی



 

باران نم نم و من و جنگل به یاد تو

مانند  شب ،  در انتظار  بامداد  تو

اینجا سکوت می وزد  و پرده  خیال

درخاطرات خود پراست ازبوی باد تو

مانند قلب من دل  جنگل گرفته است

در انزوای  دوری از لبخند شاد  تو

بی تو خمار لحظه های با تو بودنم

افتاده  مستی ام ، به  دام  اعتیاد  تو

دست دعا به آسمان دارم که تا شود

لطفت به  کام ما  و دنیا بر مراد تو

درمن نمانده آرزویی ، جز قدم زدن

تا  انتهای  زندگی  ،  در امتداد  تو

 

بزن بر آتشم آبی به  بوسه ای  ز دهانت

چه می شود که بنوشم شراب سرخ لبانت

کنارچشم تو شوق است، آن که می رقصد

شبیه  قطره  باران ،  نشان  راز نهانت

تمام زندگیم  شد  خلاصه در غم عشقت

بجز توهیچ نخواهم از این زمانه، به جانت

تومی روی و من و بارحسرت و همه عمر

چقدر تاب  توانم  بیاورم  به  گمانت

دلم گرفته از این بی تو در سکوت نشستن

غزل بخوان که ببندم اقامه بعد اذانت

کبوتر حرم  چشم های  تو هستم

بیا که پر بزنم روز و شب در آسمانت


بیا  برای  تو از حال  خود  خبر بدهم

بیا به  حال خودم  باز  ناله  سر بدهم

بگویم از شب تاریک و دست های بلند

گزارشی  ز  دعا های  بی  اثر  بدهم

مرا که  بخت  نصیبی  نداد از چشمت

به گوش تو غزلی  ناب ، دردسربدهم

بخوانم از ته دل  یک  قصیده  دلتنگی

ز داغ های  دلم شرح  مختصر بدهم

خیال  دیدنت  افتاد  در  سرم  امروز

بده  اجازه  به این قصه بال و پر بدهم

تاکی ! تاکی ! این در و اون در بزنیم

باید که به بال خودمان پر بزنیم

عمری پی رد پای منطق رفتیم

لازم شده که به سیم آخر بزنیم

***

وقت است که از این قفس آزاد شوم

چون قاصدکی همسفر باد شوم

یک عمر نشسته ایم ، همپای سکوت

وقت است که برخیزم و فریاد شوم

***

عمری ست که هم صحبت خیامم من

با خواجه خراب باده و جامم من

با اینهمه ، چشمم به یقین باز نشد

امروز ، هنوز اسیر اوهامم من



همیشه زندگی این‌گونه نافرمان نمی‌ماند

عزیزی مثل تو، دائم در این زندان نمی‌ماند

دوباره می‌رسد فصل شکفتن، سبز خواهی شد

دل تو تا دو چشمت هست، بی‌باران نمی‌ماند

شبیه صبح، برمی‌دارد از سر چادر ظلمت

و این خاصیت عشق است که پنهان نمی‌ماند

زمان عاشقی را وقف لبخند محبت کن

شتابان می‌گریزد، فرصت جبران نمی‌ماند

سوار آفتاب از دشت‌های لاله می‌آید

چراغ عشق دارد هر که ، سرگردان نمی‌ماند

نشستم بر سر سجاده تقوا و می‌بینم

تو با سیب آمدی و چیزی از ایمان نمی‌ماند

به پایان می‌رسد افسانه ما و شما آخر

برای هیچ‌کس، جز نقطه پایان نمی‌ماند

به دنبال چه می‌گردی که از خوب و بد دنیا

به‌جز یک ‌مشت حسرت در کف انسان نمی‌ماند

 

من شوره ‌زارم، می‌شود باران من باشی

اندازه یک قطره‌ هم از آن‌ من باشی

یک روز با لبخند ازگل‌ها شکوفاتر

گلدان حسن‌یوسف ایوان من باشی

خسته شدم از این بهشت بی‌خبر از عشق

مهمان یک سیبم کنی، شیطان من باشی

شیرینی «خوشبخت» را احساس خواهم کرد

یک‌شب اگر در خواب هم مهمان من باشی

شعر من از شور حضورت می‌شود شیرین

روزی که شمس شرقی دیوان من باشی

ای گنج پنهان! می‌شود آیا در این ظلمت

فانوس کنج خانه ویران من باشی؟